مرد و گربه

معنای زندگی یا معنای من؟

سودای یافتن معنا برای زندگی به نوشتن انبوهی از مقالات، کتاب‌ها و یا برگزاری سخنرانی‌ها و نشست‌های زیادی ختم شده است. اما همه این جستجوگری با یک فرض آغاز می‌شود. اینکه من انسانی هستم که در مقام شناسا (سوژه) قصد دارم معنایی را بیابیم برای موضوعی (ابژه) به نام زندگی که گویی همچون کتابی مستقل در برابر من است و حالا نیاز دارم کسی بگوید معنای این کتاب چیست. به نظر می‌رسد این خشت کژ کافی است تا بحث در معنای زندگی همواره در سطح باقی بماند.

نمی‌خواهم روان بودن هم صحبتی را فدای واژگان دشوار کنم. به همین جهت در یک کادر جداگانه عرض می‌کنم ما در قحطی نگاه انتولوژیک به «زندگی» مشغول زندگی هستیم! واژگانی مثل حیات، عمر، زندگی همه در هم ادغام شده و عمیق‌ترین حرف‌ها درباره زندگی عمدتا اونتیک است و به چیستی و چرایی زندگی می‌پردازد و بس.

قصه این یادداشت از کجا شروع شد؟ از دیدن فیلمی که در آن مردی مشغول آب دادن به گربه‌ای است که به تنهایی نمی‌تواند آب را از لبه حوض بنوشد. محیط فیلم مربوط به صف انتظار تزریق واکسن است. جمعی از سالمندان شریف در کنار هم به انتظارند تا نوبتشان برسد و از این میان، یکی شده است بهانه یادداشت اخیر. این فیلم را ببینید:


علم غیب و کرامت انسان

از دیدن این تیتر تعجب نکنید. میدانم همیشه علم غیب را برای جن و روح و پری و جهیدن نوری از تاریکی و نظایر آن شنیدید. احتمالا شما هم از قدیمی‌ترها شنیدید که برای کرامت بخشیدن به کسی می‌گویند فلانی «علم غیب» داشت. اگرچه همین گزاره جای کنکاش دارد. ترکیب «علم ِغیب» کمی معارض به نظر می‌رسد. مهم است که بدانیم چه «چیزی» غیب است چون قاعدتاً غیب نمی‌تواند مترادف عدم باشد والا علم بر آن بی‌مصداق است.

غیب، گونه‌ای از هستن است. اما دقیق‌تر این است که نه خود هستنده یا «چیز» بلکه غیب نسبت میان دو چیز است. مثلا در گزاره الف بر ب غیب است، الف غیب نیست، به غیب نیست بلکه یکی از این دو «بر» دیگری یا هردو اینان «برهم» غیب هستند. پس غیب گونه‌ای از «نسبت» میان چیزهاست.

غیب به معنای پوشیدگی

این تلنگرها را عرض میکنم تا یادمان باشد، بحث می‌تواند بسیار عمیق‌تر دیده شود اما در خور یک یادداشت وبلاگی، به بُرشی از ماجرا اکتفا کرده‌ام. بنابراین اجازه بدهید در این یادداشت توافق کنیم غیب یعنی چیزی که «من» با «آن» نسبتی ندارم. مثلاً همسایه شما بر من غیب است. چرا؟ چون اصلاً در قلمرو ادراک من نیست. اما همان فرد برای تو آشکار شده و آن را تحت نام «همسایه» می‌شناسی.

 پس غیب به معنای «پوشیدگی» است و در مقابل – یا متضاد آن – از واژه «آشکار» استفاده می‌کنیم. اگر نسبتی میان من و یک چیز آشکار شد یعنی دیگر آن چیز پوشیده نیست. حالا از همه این مقدمات بسیار ساده برسیم به پرسش مهم: چه میزانی از این جهان بر تو آشکار است؟ اصلاً آیا آشکارگی جهان بر همگان یکسان است؟

پوشیدگی جهان بر ما

فیلم رو دیدید؟ آیا گربه و تشنگی‌اش برای همه به یک میزان «آشکار» بوده؟ احتمالاً اگر از حاضران بپرسیم، جمع بسیاری از آنها اصلاً متوجه گربه نشدند. اگر گزارشگری بپرسد که شما چرا به این گربه کمک نکردید بسیاری خواهند گفت: «حواسمون نبوده»، «ندیدیمش». پس تا اینجا در می‌یابیم که این گربه و تشنگی‌اش بر جمع بسیاری «پوشیده» یا غیب بوده.

اما محتمل است که دیگرانی متوجه این گربه شده باشند اما بدون اقدام فقط به تماشا ماندند. آیا اینجا هم مساله پوشیدگی برقرار است؟ دیگر نمی‌توان گفت که تشنگی یا نیاز گربه بر آنها پوشیده بوده، پس چطور این معما را حل کنیم؟ چرا از میان اقلیتی که گربه بر آنها آشکار بوده فقط یک نفر قدم برداشته؟

اینجا قصه عجیب‌تر می‌شود. آن یک نفر علاوه بر گربه، خودش هم بر خودش ظاهر بوده. یعنی در خودش این قابلیت را یافته که می‌تواند فاصله میان گربه و آب را کم کند تا گربه آب بنوشد. در محاوره عامیانه خیلی وقتها گفته‌ایم یا شنیده‌ایم که فلان چیز به عقلم نرسید، به فکرم نرسید و در اینجا فقط یک نفر به فکرش رسیده یا یک نفر فکرش به عمل رسیده، این ها همه سطح‌های متفاوتی از آشکارگی است. یعنی حتی «من» هم بر «من» آشکار نیست (این را در جرعه بیست و یکم پادکست مِی توضیح داده‌ام اگر میل داشتید آنجا بشنوید). پس نه فقط جهان بلکه من نیز بر من پوشیده‌ام…. حیرت انگیز نیست؟

 عدد جهان برابر با عدد انسان است

به ظاهر همه انسان هستیم اما با جهان‌های متفاوت و بحث فردیت از همینجا شکل می‌گیرد که موضوع یادداشت اخیر نیست. بازگردیم به سطرهای اول. بحث علم غیب و کرامت انسانی. با توجه به مثالی که تماشا کردیم در می‌یابیم که اینجا گرچه بحث ما از جن و پری و روح نیست اما همچنان «آشکارگی غیب» نشانگر فضیلت یک آدم.

جهان بر همه ما به یک میزان آشکار نیست. گستره غیب هم برای همه ما یک میزان نیست. چه بسا چیزهایی بر من غیب است که بر تو آشکار است. وسعت جهان ما برابر است با وسعت آشکارگی جهان بر ما. گرچه این معنا دقیقا منطبق نیست با مبحث آرتور شوپنهاور در کتاب جهان همچون اراده و تصور اما بی ارتباط با آن نیز نیست.

جهان یک شیء بیرونی نیست – که اگر اینطور باشد می‌شود مترادف با محیط – بلکه جهان آشکارگی محیط بر آدمی است. پس به عدد آدمی، جهان داریم. میزان آشکارگی جهان بر ما نیز اسباب کرامت و فضیلت است. اما آیا ارتباطی میان آشکارگی و معنای زندگی می‌توان یافت؟

آشکارگی و معنای زندگی

ممکن است سوال از معنای زندگی اساساً سوال اشتباهی باشد؟ یعنی ما باید از معنای خودمان بپرسیم. مهم است که از ابتدا مشخص کنیم که غرضمان معنا چیست؟ اجازه دهید بازگردیم به همان فیلمی که دیدیم. سعی کنید تصویر را از نگاه حضار ببینید. آیا تمام زنان و مردان سالمند و محترمی که در انتظار نوبتشان هستند در این «موقعیت» یکسان، احساس یکسانی را تجربه می‌کنند؟

موقعیت، محیطی است که من را در خود فراگرفته. آنچه که مستقل از من است اما من مستقل از آن نیستم. رابطه من و موقعیت عام و خاص مطلق است. من پاره‌ای از موقعیت هستم.

احتملاً خیلی – یا لااقل برخی – از حاضران احساس اتلاف وقت، بی‌معنایی انتظار و بیهودگی کنند. اما آیا مرد داستان ما نیز دچار چنین حسی است؟ با من موافقید که او به سبب یافتن نسبتی میان خود و موقعیت، به فهمی رسیده است که حضورش را معنامند ساخته. کاری دارد که باید به انجام برساند. انگار که کسی انتظارش را کشیده. گره‌ای به دست او باز شده. نبودنش در آن محیط به معنای نیافتن تجربه بود و حضورش بر «آشکارگی» افزود. پس او در آن «موقعیت» به معنایی رسیده که «واقعیت» ِاوست.

واقعیت بر خلاف موقعیت، مستقل از من نیست بلکه واقعیت، برداشت من از موقعیت است.

معنا مضاف بر زندگی نیست. پوچی مضاف بر زندگی نیست. شما حق – به معنای قدرت – دارید که بگویید پوچ هستید یا معنامند. اما هرکدام از این دو، مضاف بر «تو» است. مضاف بر «من» است. نه مضاف بر زندگی چون چیزی به نام زندگی مستقل از من و تو و ما نداریم. این تویی که بی معنایی چون چون در پوشیدگی به سر می‌بری چنان که بر انبوهی از حضار در این فیلم، موقعیت بی‌معنا و بی‌هوده است!

در حاشیه یادآوری کنم چه بسا آنچه از قول ژیژک نوشتم مبنی بر فراموشی خود نه به معنای «بیخود» بودن بلکه به معنای نسبت یافتن میان خود و جزخود  است.

ارنست همینگوی و گربه

ارنست همینگوی و گربه اش - یادداشتی در معنای زندگیاین پیرمرد من را یاد ارنست همینگوی انداخت. پیرمردی نویسنده و صاحب قلم که در بسیاری از عکس‌های یادگارمانده از او، گربه‌ای هم در کنارش دیده می‌شود. به همین سبب عکس همینگوی را برای کاور فیلم برگزیدم. یادم باشد روزی برایتان بنویسم که نیاز انسان به «دیگری» اعم از گیاه و جفت و حیوان خانگی و خانه و… همه و همه نیاز بر «آشکارگی» است. ما برای آشکارگی من بر من، نیازمند جزمن هستیم.

اگر دقت کنیم به اهمیت آشکارگی در معنای زندگی آن وقت حل معما برایمان ساده‌تر خواهد شد. چرا آدمها در تنهایی به فکر نگهداری و سرپرستی حیوان خانگی می‌افتند؟ چرا به رغم مشقت‌بار بودن سرپرستی و نگهداری از دیگری، این کار برای بسیاری از ما لذت بخش است؟ چرا فرزندآوری می‌کنیم؟ چرا ازدواج می‌کنیم؟ چرا عضو گروه‌ها و تشکل‌ها می‌شویم. همه این «جزمن» ها در آشکارگی نقش خواهند داشت.

مصیبت شناسی

مصیبت چیست؟ اینکه به کسی می‌گوییم امیدوارم «مصیبت آخرتان باشد» یعنی چه؟  آیا تاملی در مصیبت شناسی داشتید؟ مثلا آیا هرچیزی که مصیبت شماست، مصیبت من هم هست؟ آیا ما در مصیبت نامیده شدن چیزی نقش داریم یا مصیبت لزوما قهر و جبری است که بر ما وارد می‌شود؟

لغت مصیبت

مثل همیشه به سراغ دهخدا می‌روم چون جامع‌ترین لغتنامه پارسی است. مقابل واژه مصیبت نوشته است: سختی، بدبختی، نکبت، محنت و رنج. اما به همین اکتفا نمی‌کند انگار هنوز دلش آرام نگرفته که معنای کلمه را رسانده باشد. پس چند مثال از گلستان سعدی می‌آورد:

«پرسیدندش که شکرِ چه می گویی، گفت شکر آن که به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی»

و البته هنوز نمیدانیم آیا جناب سعدی نسبتی حِکمی میان «مصیبت» و «معصیت» قائل بوده که باید شکر کرد که به آن گرفتارم و این نه؟ آیا نمی‌شد نه مصیبت باشد نه معصیت؟ آیا صِرف اینکه آهنگ کلمه خوشایند و مقارن باشد یعنی متن به کمال رسیده؟ الان در پاسخ به این سوالات عرضی ندارم و بازگردیم به همان قصه مصیبت. دهخدا باز مثال دیگری از گلستان سعدی نقل می‌کند:

قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.

این به نظر بی‌ایراد و خدشه است. اینکه کسی قدر عافیت میداند که مصیبت دیده. پس مصیبت به قَدر می‌افزاید؟ یعنی اثری دارد در قدر. قدر چه چیز؟ قدر ِدانستن. بُن کلام همین است دیگر، نه؟ کسی بیشتر میداند که به مصیبت گرفتار آمده. چه چیزی را بیشتر میداند؟ قدر را. قدر چه چیزی را؟ عافیت را اما به هرحال مصیبت، دانایی آفرین است. اما چرا؟ چه چیزی در کُنه و ذات مصیبت است که می‌تواند دانایی بیافریند؟

تعبیری از جناب عطار

جالب است که بدانیم جناب دهخدا علاوه بر چند شاهد از گلستان سعدی، شعری هم عطار نیشابوری در ذیل کلمه مصیبت آورده – عطار برای من خیلی عزیز است چون تنها شاعری است که به شغلش شهره است و لااقل ما میدانیم دکان عطاری داشته. برای سایر شعرا معطلیم که این جناب از کجا ارتزاق می‌کرده – اما شعر عطار این است

گر دل من هوشیارستی دمی * زین مصیبت روی در دیوارمی

یعنی اگر دل من یک دم هشیار باشد، از این مصیبت شرمنده و روی به دیوارم. خب چه کنیم جناب دهخدا؟ شهودی که احضار فرمودید نقیض هم شهادت دادند. آنکه سعدی بود فرمود مصیبت علم می‌زاید و قَدر علم افزون می‌کند اینکه جناب عطار بود می‌فرماید اگر هشیار بمانم از این مصیبت شرمنده و خجل هستم.

پاسخ ساده است دیگر، نه؟ ایمان و عمل صالح! مثل تمام کلاسهای دینی که نصف امتحان‌ها با همین دو کلمه پاسخ گرفته بود. منظور از این هشیاری انانیت و از آن علم توجه به اوست. میدانید مساله چیست؟ اینکه کلمه مفت است. ما می‌توانیم بدون اینکه بفهمیم، از آن استفاده کنیم. کلمه وزن ندارد. مثلا اینطور نیست که وزن انانیت صد کیلو باشد وزن «او» چهارصد کیلو بعد بگوییم بلندکردنش در توان من نیست. اما با اجازه شما من عجله ای برای زود به پاسخ رسیدن ندارم. هنوز با این «مصیبت» کارم تمام نشده.

تعمق در واژه مصیبت

موافقید کمی در کلمه مصیبت تامل و تعمق کنیم؟ شناگری‌ کنیم در این واژه؟ مصیبت یا همان مُّصِيبَة اسم فاعل است. فاعل از چه مصدری؟ از مصدر اصابت یا اصابة. این مصدر چه معنایی دارد؟ معنای رسیدن. یعنی وقتی تیر به مقصد برسد، دقیق بنشیند آنجایی که تیرانداز اراده کرده می‌شود اصابت. پس تیر به خطا رفته و به مقصد نرسیده نه! آن تیر که در خال نشسته می‌شود اصابت.

دقت کردید چطور شد؟ مصیبت اسم فاعل است. پس ما در آن نقش فاعلیت نداریم. به همین سبب مصیبت برای ما یک «واقعه» محسوب می‌شود. چیزی که بر ما وارد می‌شود. چیزی که ما یکباره و بدون اراده خود را با آن مواجه می‌دانیم. از قضا جنس این واقعه نیز طوری است که تیرش به هدف رسیده و می‌خورد آنجا که اراده مصیبت است و نه اراده من.

فرض کنیم که مصیبت نام یک نمایش یا تئاتر باشد. نقش فاعل که به خود مصیبت رسید چون اسم فاعل است. نقش من در این نمایش چیست؟ اصلا ماجرای مصیبت چه ربطی به من دارد؟ «من» کجای این «تراژدی» قرار گرفته‌ام؟ اجازه بدهید قبل پاسخ، یک سوال بپرسم. اگر روزی در اتاق خود نشسته باشید و صدای تصادف مهیبی در خیابان را بشنوید و وقتی خودتان را به پنجره می‌رسانید ببینید که راننده بی احتیاطی با ماشین همسایه که دقیقا کنار ماشین شما پارک شده، تصادف کرده! چه احساسی خواهید داشت؟ احتمالا در دل‌تان شکر نمی‌کنید که خوب شد به ماشین من نخورد؟ صد البته همدلانه از آسیب دیدن همسایه هم متاثر و ناراحت می‌شوید. اما «باز جای شکرش باقی است که به ماشین من نخورد» نه؟ قبول دارید که احساس شما هرچیزی که باشد کاملا متفاوت است با وقتی که شاهد تصادف ماشین خودتان هستید؟

نقش ما در تراژدی مصیبت چیست؟

حالا برگردیم به سوالی که پرسیدم. آورده و نقش ما در تراژدی مصیبت چیست؟ هدف! قربانی. آنچه تیر به آن اصابت خواهد کرد. مثل آتش که از میان عناصر ضروری، ماده سوختنی‌اش را ما می‌آوریم. مصیبت، مصیبت نیست مگر اینکه ما بر آنچه که تیر می‌خورد احساس تعلق کنیم. مثل بازی فوتبالی است که شوت کننده توپ از دیگری است اما دروازه از آن ماست. اگر دروازه نداشته باشیم نام هیچ شوتی «گل» نمی‌شود.

مصیبت آن وقتی مصیبت است که به «من» میخورد. والا صبح تا شب انبوهی از حوادث می‌بارد اما برای من طعم مصیبت ندارد. شاید مصیبت «دیگری» باشد اما مصیبت «من» نیست تا آن لحظه که دقیقا بخورد به آن چیزی که من یک «میم» چسبانده‌ام به او. ماشینـ«م». فرزند«م». خانه‌ا«م». دستـ«م». والا بجز «میم» به هرچیز دیگری که بخورد ممکن است متاثر باشم اما به «من» نخورده پس مصیبت من نیز نیست.

مصیبت معادل درد نیست

با این توضیح مصیبت، معادل درد نیست. چون درد حسی است که ما در آن فاعلیت داریم. اگر دست من آسیبی ببیند من درد می‌کشم و این درد حس ِمن است و ناگزیر اما اینکه این درد به معنای مصیبت باشد بستگی به تلقی و فهم من از «من» دارد. هرچه دامنه «من» و گستره این «میم» مالکیت بیشتر باشد، ما تیرهای بیشتری را به عنوان مصیبت خواهیم شناخت.

پس وقوع مصیبت نسبت عکس دارد با دامنه من. هرچه «میم» ما بزرگتر باشد، تیرهای بیشتری برایمان طعم مصیبت دارد. هرچه این میم کوچکتر شود، تیرهای بیشتری به ما ربط پیدا نمی‌کند! فرض کنید تیر به هرجا خورد بگویید «مال من نبود». اوج این تفکر جایی است که تیر بخورد به آن چیزی که عمومیت دارد تحت نام «خود» اما ما به درک دیگری از «خود» رسیده باشیم چنانی که بتوانیم بگوییم آن «خودی» که می‌تواند هدف ِتیر باشد هم مال من نبود؛ آیا باز هم مصیبت معنا دارد؟

من، انانیت، ایگو یا هرچیز که غرض از آن «میم» است

این نگاه را در مکاتب متعددی می‌بینید. برخی آن را تحت انانیت و منیت مطرح می‌کنند برخی با لفظ ایگو و برخی با الفاظ دیگر. به هرحال حقیقت ِپس ِ این کلمات همان «میم» است. حتی آیه 156 سوره بقره که بیان داشته «الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِیبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ» دقیقا وفق همین تعبیر است. مصیبت که اصابت پیدا کرد می‌گویند ما از آن الله هستیم. یعنی تعلق خود را از نقطه اصابت «میم» می‌برّند.

حالا برگردیم به تعبیر جناب سعدی، آیا این معنا از مصیبت که کارش زدودن «من»های وهمی است، چیزی بجز دانایی افزایی است؟ یعنی چیزهایی هست که «من» نیست اما من آنها را من دانسته ام. مانند جرم دندان که دندان نیست اما به سبب شدت آمیختگی و هم‌نشینی با دندان ما آن را جزئیی از دندان پنداشتیم اما طبیبی آن را از دندان می‌زداید. آیا این جلا بخشی به دندان نیست؟

پس در مقابل آن هشیاری که جناب عطار می‌گوید چیست؟ این هشیاری، فهم عرفی از هُش بودن است. مثل کسی که حواسش به تمام متعلقاتش هست. عموما می‌گوییم فلانی آدم حواس جمعی است چون حواسش به همه «چیزها» هست. در واقع چنین کسی حواسی برای «خود» ندارد. او سراپا هوشیاری دیگر چیزهاست. هشیار سر و وضع و لباس و ظاهر و اموال و دارایی و این و آن. این هشیاری همانی است که به استقبال مصیبت نشسته.

میانمایگی چیست

چند سوال برای آغاز گفتگو

لطفا قبل از ورود به بحث در این چند سوال فکر کن. آیا با پاسخ‌های من به پرسشها موافقی؟ کار رو به سلیقه کی انجام میدی؟ کارفرما. لباس رو به هنجار کی می‌پوشی؟ جامعه. فرزندی رو با ارزش‌های کی بجا میاری؟ والدین. جشن رو به ذائقه کی تدارک میبینی؟ مهمون. مشق رو با الگوی کی انجام میدی؟ استاد. عاشقی رو به میل کی پیش می‌بری؟ معشوق. والد بودن رو با ذوق کی کوک میکنی؟ فرزند. محتوا رو با شوق کی تراز میکنی؟ مخاطب.

میبینی هر نقشی که برعهده میگیری ارزش حاکم بر آن را «دیگری» تعیین می‌کند. یعنی اگر ما با ارزشهای خودمان محصول تولید کنیم لزوما مطابق با معیارهای کارفرما نیست. اگر با ارزشهای خودمان لباس بپوشیم، لزوما منطبق با ارزشهای جامعه نیست و واقع بینانه آن است که ما عمدتا قبل از آنکه به «ارزش‌های خود» برسیم این جامعه است که ارزشهایش را به ما آموخته و نام این آموزش تحمیلی را «جامعه پذیری» گذارده.

دیکتاتوری دیگران

با مرور این پرسشها و تامل در گستردگی ارزشهای حاکم بر «من» به یک جمعبندی می‌رسیم. هر «من» تحت سلطه «دیگران» قرار گرفته و به این سلطه گسترده «دیگری» بر «خود» می‌گوییم دیکتاتوری دیگران. هرچه تعداد نقش‌هایی که برعهده می‌گیریم بیشتر باشد بیشتر هم به این دیکتاتوری تن می‌دهیم.

حالا مشخص است که چرا هرچه از کودکی فاصله می‌گیریم با فشار بیشتری از جانب جامعه روبروییم یا شانه‌هایمان از انبوهی تعهدات سنگین‌تر می‌شود. چون در مسیر «بودن» مشغول پوشیدن زره و کلاخود نقش‌های متعددی هستیم که هریک به سهم خود دست و بال ما را خواهد بست.

دقت داشته باشید وقتی می‌گوییم «دیگری» منظورمان یک دیگری یا فقط یک نفر نیست بلکه همه ما در خلق این دیکتاتوری همدست هستیم. مثل یک گله خرچنگ که هرکدامشان دیگری را چنگ انداخته و نگهداشته و ماحصل این است که انبوهی از خرچنگ‌ها در یک سطل کنار هم باقی مانده‌اند.

معدل عقلانیت عمومی

اکثریت ما در نقطه‌ای میانه و برابر با با معدل عقلانیت عمومی جامعه زندگی می‌کنیم. چرایی این امر چندان مبهم نیست. چرا تبعیت می‌کنیم از این دیکتاتوری؟ چرا ارزشهای دیگران رو بر خودمان حاکم می‌کنیم؟ از ترس تنهایی. ما به جهت میل به جمعیت است که ارزشهای جمع را می‌پذیریم. شاید برای همین است که تمام مکاتب اخلاقی و عرفانی به خلوت گزینی و انزوا اصرار دارند. انزوا ما را از پذیرش ارزشهای جمعی رها می‌کند.

موافق هستید که هرچه از این معدل عقلانیت فاصله بگیریم «تنهاتر» خواهیم شد؟ یعنی در حدی بالاتر از عقلانیت عمومی و حدی پایین تر از عقلانیت عمومی تعداد همانندهای ما کاهش خواهد یافت. جمعیت در میانه ایستاده و ما برای تنها نبودن به آنها می‌پیوندیم و این چیزی است که هایدگر تحت عنوان میانمایگی طرح می کند؛ یا دقیق‌تر اینکه من از آنچه که هایدگر به عنوان میانمایگی نام می‌برد این میزان فهمیده ام.

میانمایگی نه فحش است و نه ناسزا و یا تحقیر. بلکه نام منطقه‌ای از بودن – یا نوعی از بودن است – که ما برای حداکثر باهم‌بودگی و در جمع بودن و رهیدن از تنهایی به آن شیوه زندگی می‌کنیم. میانمایگی بهای مقبولیت عامه است. فرقی نمی کند که یک سیاستمدار به دنبال مقبولیت عامه باشد یا یک دانشمند یا یک هنرمند. هرکس که سعی بر جمع‌پذیری دارد ناگزیر به میانمایگی است.

به فهم من حتی پیامبران و رسولان نیز ناگزیر بودند که معارف خود را مطابق با میانمایگی ارائه کنند والا اکثریت به آنها نمی‌پیوستند و اگر هم حرفی فراتر از فهم عامه در کار است، عرضه عمومی نشده.

میانمایگی و زندگی اصیل

اصطلاح زندگی اصیل رو حتما زیاد شنیدید. اصالت در زیستن یعنی «خودارزش» بودن. برخلاف میان‌مایگی که «دگرارزش» زیستن است. مثلا هنرمند (در معنای واقعی) با ارزش اصیل خودش اثر می‌آفریند. به همین جهت تولید برای فروش (مطابق با ارزش بازار) اصیل نیست. یعنی هنرپیشه (به معنای هنر مطابق با میل کارفرما و به عنوان شغل) ناگزیر از میان مایگی است و نمی‌تواند با ارزشهای اصیل و باورهای خود اثری آفریند.

البته این نکته حائز اهمیت است که زندگی اصیل لزوما نمای ثابتی ندارد. زنی که بر اساس ارزش خودش مشغول مادری است اصیل زندگی می‌کند. زنی که برای حرف جامعه و خوشایند همسر مادری می‌کند، زندگی اصیلی ندارد. دانشجویی که برای میل خودش ادامه تحصیل می‌دهد مشغول زندگی اصیل است اما آنکس که برای اخذ مقبولیت اجتماعی درس می‌خواند مسیر اصیلی را طی نخواهد کرد. البته اینجا هم من باور دارم تحصیل آکادمیک میان مایگی است. تمام نظام‌های رسمی آموزش از جمله دانشگاه برای مخاطب عام و تابع ارزشهای جامعه به تولید محصل می‌پردازند.

حالا غرض این بود که ما نمی‌توانیم از بیرون و بر اساس ظاهر حکم کنیم که آیا فرد مشغول زندگی اصیل است یا خیر. چه بسا اصالت زندگی کسی در همان میانه زیستن باشد. پس تنها و تنها «خود» است که می‌فهمد زندگی‌اش اصیل است یا نه.

ناقوس دعوت به زندگی اصیل

حالا اگر زندگی ما اصیل نیست چه تلنگری می‌تواند ما را به سمت زندگی اصیل متوجه کند؟ پاسخی تلخ و قطعی به نام مرگ. بالاخص این روزها که ماجرای کرونا فراگیر شده و به ناقوس مرگ هر لحظه به دنگ دنگ مشغول فریاد است ما بیشتر از قبل می‌فهمیم که در حال ِمرگیم! می‌گویم حال مرگ چون ما یکباره نمی‌میریم بلکه اکنون مشغول مردن هستیم. با همه واقعیت‌ها و محدودیت‌هایی که هست، بالاخره ما در این نقطه تاریخ و جغرافیا متولد شدیم و مشغول مرگیم. حالا باید هرکدام با این سوال خلوت کنیم.

آیــــا اینگونه که الان هستی، حداکثر توان تو در زیستن ارزشهای خودت است؟ آیا فرصت استفاده نشده‌ای برای خروج از میان مایگی معطل باقی نمانده؟ آیا قوه به فعلیت نرسیده‌ای در من باقی است؟

من کیستم ، فهم خویشتن

پرسش من کیستم یا «تعریف من از من» احتمالاً پرسش پرتکرار و قدیمی است. نمی‌دانم شما برای اولین بار در کجا با این سوال روبرو شدید اما نخستین مواجهه من به حدود بیست و پنج سال قبل بر می‌گردد. یادم نیست اسم درس چه بود. علوم اجتماعی یا دانش اجتماعی یا چیزی نزدیک به اینها.

تکلیف ما این بود که به پرسشهای آخر درس را پاسخ بدهیم. هر سوال هم معمولا یکی دو خط بیشتر پاسخ نداشت و این درس آنقدر فرعی بود که نوشتن تکالیفش به زنگ تفریح موکول شود. اما ذوق نوشتن این مشق در من چنان پررنگ بود که تمام طول هفته به آنچه خواهم نوشت فکر می‌کردم.

وقتی آقای معلم با پاسخ مفصل چند صفحه‌ای روبرو شد، ذوق و تعجب، توامان در چشمانش برق می‌زد. در قیاس با پاسخهای کوتاه دو سه خطی سایر رفقا، چند صفحه جواب برای یک سوال بسیار چشمگیر بود. آنقدر که خواست تا مثل کلاس انشا پاسخم را برای همه بخوانم.

دیگران عمدتاً از نام خود گفته بودند و شغلی که آرزو دارند به آن برسند. نوشته من مفصل بود از احساسات و عقاید و چیزهایی که در اطراف خودم می‌دیدم و برایم پررنگ بود. اما اگر امروز در مرز چهل سالگی بنا بود به پاسخ بپردازم، یک مصرع از عالیجناب عطار کفایت می‌کرد: «هرچه در فهم تو آید، آن بود مفهوم تو»

این مصرع در غزلی با مطلع ذیل آمده :

ذره‌ای اندوه تو از هر دو عالم خوشتر است

هر که گوید نیست دانی کیست آن کس کافر است

که همین مصرع آغازین خودش دنیایی از بحث است. در ادامه میرسد به این بیت:

هرچه در فهم تو آید آن بود مفهوم تو

کی بود مفهوم تو او کو از آن عالی‌تر است

محرک ثابت و حرکتهای متمایز

زندگی چیست؟ این البته سوال بزرگی است که نمیدانم چرا چنان که باید در نظام تفکری اندیشمندان مورد توجه قرار نگرفته. به فهم مختصرم، زندگی جریان ِمستمر مواجهه ما با حوادث هست. شکست، پیروزی، دل بستن، دل کندن، ترسیدن، اضطراب، شادی و انواع محرکهای حسی، رخدادهای اجتماعی و خلاصه اتفاق پشت اتفاق است که زندگی را می‌سازد. اما چرا در برابر اتفاق‌های ثابت، آدمها به فهم‌های متعددی می‌رسند؟

چرا در ازای گفتن یک جمله به انبوهی از آدمها، انبوهی از برداشتها و بازخوردها حاصل می‌شود؟ متغیر چیست؟ محرِّک که ثابت است چرا متحرک در سوهای متنوعی حرکت می‌کند؟ چرا سرعت حرکت همسان نیست؟ چرا مقصد حرکت گوناگون است؟ تمایز در کجاست؟

فهم، سهم من است

در روابط اجتماعی، کاری و حتی عاطفی تجربه کردید؟ یک رفتار یا یک گفتار از طرف مقابل در ذهن شما به «فهم» خاصی منتهی میشود. یعنی دوستم داشت؟ یعنی دوستم نداشت؟ یعنی دشمنم بود؟ یعنی همدل بود؟ می‌خواست زیرآبم را بزند. می‌خواست کمکم کند. قصد بدی نداشت، همه توانش همینقدر بود. مخصوصاً اینکارو کرد با من و… همه اینها تعابیری است که ما از حرف و عمل دیگران داریم.

این جمله لُبّ و عصاره حرف من در این یادداشت است

فهم ما از رخدادهای پیرامون، حاصل هاضمه ِجان ِما و بازتاب ِگوهر ماست.

یعنی چه؟

وقتی آدمها از فهم خود نسبت به امور پیرامونی صحبت می‌کنند در واقع به صادقانه ترین شکل ممکن در حال معرفی خودشان به من و شما هستند. فهم ِهرکس از جهان پیرامون، بهترین پاسخی است که برای «او کیست» میتواند ارائه شود. من کیستم؟ من فهمم از جهان پیرامونم؛ تو کیستی؟ تو فهمت از جهان پیرامونی

آنچه من و تو در توصیف جهان، در توصیف دیگران و در شرح اتفاقات و حوادث بر زبان می‌آوریم احتمالا با حقیقت آن رخدادها در بیرون مطابقت دارد اما قطعا با «بود» ما و «حقیقت» ما مطابقت خواهد داشت. ما هر تعریفی که از دیگری داریم ارائه می‌دهیم در واقع تعریف چیستی ِخودمان است.

علم، غارب است

اندیشیدن درکلمات مانند خواندن کتابهایی که ناخوانده برایم روز به روز شیرین‌تر می‌شود. انگار فرصت دارم واژه‌های همگانی را در معنای اختصاصی خودم تالیف کنم. نه آن معنای اختصاصی که کاملا بیگانه با معنای عام باشد، بلکه به آن معنا که هر واژه را چنان که می‌فهمم به جستاری مستقل بدل کنم. و اینبار نوبت رسید به واژه غربت.
طبق معمول به سراغ لغتنامه دهخدا می‌روم. ایشان مقابل غریب نوشته‌اند:

غریب. [غ َ] (ع ص) هر چیزی نادر و نو.(منتهی الارب) (آنندراج). نادر. (غیاث اللغات) (منتهی الارب). عجیب و نادر. (فرهنگ نظام). شگفت . عجیب و غیر مأنوس . (المنجد). بدیع. تازه

اما جناب عمید با تفکیک رساتری به این واژه پرداخته‌اند

غریب: (صفت) [عربی، جمع: غُرباء]
۱. دورافتاده از وطن
۲. ویژگی مکانی که محل زندگی شخص نیست و برای او نا‌آشناست
۳. [مجاز] موجب شگفتی؛ عجیب.
۴. (اسم) (ادبی) در عروض، از بحور شعر بر وزن «فاعلاتن فاعلاتن مستفعلن»؛ جدید.
۵. [مجاز] خوب. ⟨ غریب آمدن: (مصدر لازم) شگفت‌انگیز و عجیب به نظر رسیدن.

اینها همه دلالت بر آن دارد که غریب، واژه غریبی است. اینجا غریب دوم در مجاز استفاده شده به معنای شگفت انگیز. سبب شگفتی چیست؟ تنوع معانی و برداشتها از این کلمه

غُرب در برابر قُرب

غرب به معنای دوری، ضد قرب است به معنای نزدیکی. اینجا گویی نقطه‌ها در نقش آدمیزاد حاضر شده‌اند. آنجا که دو نقطه باهم قرین نشسته باشند یعنی کسی در قرب دیگری است و اینجا کلمه به قاف نوشته می‌شود. اما اگر نقطه تنها و بی‌جفت باید یعنی کار به غُرب رسیده و واژه به غین است.

غریب در معنای دو معنا

غروب هم از همین سه حرف غین را و با ساخته شده. پس ریشه در دوری و مستوری دارد.

  • اول: ناپیدایی و نا مانوسی
    خورشید هست، اما ناپیدا می‌شود. این ناپیدایی حاصل دور شدن از ماست. آنجا که دوری چنان می‌شود که دیگر بعدش خورشید تماشایی نیست را می‌گوییم «مغرب» یعنی محل ِبه غُرب نشستن خورشید. آنجا که سرآغاز تماشای خورشید است را می‌گوییم «مطلع» یا «مشرق» که محل طلوع و اشراق است.
    آدمها نیز همین هستند. گاهی بر هم طلوع دارند و گاه غروب. گاهی بر هم آشکارند و گاهی برهم پنهان. این نسبت هم ثبات ندارد. گاهی بعد از عمری آشکاری، کار به غروب می‌رسد. گاهی بی‌خبر در صحرای تنهایی خودت نشسته‌ای که ناگهان کسی طلوع می‌کند. آنکه آدمی بر او طلوع دارد انیس است و آنکسی که بر دیگران طلوع ندارد غریب است.
  • دوم: زوال یافته
    گاهی غریب شدن توامان است با از ارزش و ارزندگی افتادن. اینجا غروب مترادف است با زوال. مانند ابراهیم که با قوم خود احتجاج می‌کرد و ستاره را به خدایی پذیرفت اما وقتی که ناپیدا شد گفت «لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ» و اینجا آفل یعنی غروب کننده. این جمله نه مقدس است نه امر عبادی بلکه گزاره مجرب و عقلایی است. آنچه زوال می‌یابد دوست داشتنی نیست. این جمله ابراهیم تا ابد جاری است و آنچه از آشکارگی می‌افتد و ساقط می‌شود از این حیث که دوستداشتنی نیست، پیش شایسته پرستش نیز نیست. پس غریب در معنای دوم زوال یافته است.

علم، غارب است

عرب به آنچه از دسترس دور است می‌گوید «غارب». مثلا کوهان شتر که دور از دسترس است را غارب خطاب می‌کند. اما در معنای غیر مصطلحی که من بر آن نظر دارم، غارب – اسم فاعل – به غروب کشاننده است. یعنی آنچه دیگری را به پنهانی می‌برد. می‌گویم این معنا غیرمطلح است چراکه در لغتنامه‌ها چنین تعبیری درج نشده اما الزامی داریم که در حصار آنچه تا کنون گفته شده بمانیم؟
علم در دو معنا غارب است

  • اول – خودش مانند کوهان شتر بر قله نشسته. از دسترس دور است. خورشیدی است که در غروب و طلوع است. گاه ِطلوع، مجهولات معلوم می‌شود و گاه غروب، تردید می‌روید و شک، گُل میدهد. در این معنا علم به سبب دور از دسترس بودن غارب است
  • دوم – علم، عالم را به پنهانی می‌کشد. آنکس که به علم درآمیخت خودش نیز از فهم‌رس مردم دور می‌شود. میان خلایق حرف میزند اما شنیده نمی‌شود. می‌نویسد اما دیده نمی‌شود. چرا؟ چون در علم آمیخته و از سنخ علم شده و آنکه با علم آمیخته است غروبی دارد که از جنس زوال نیست بلکه از جنس تعال است. پس علم چه به پنهانی کشانندهء عالم است، غارب است.

سنگ ِزوال بر سینه زدن

گفتم زوال و تعال. اگر علم، آدمی را از باب تعالی پنهان می‌کند، در مقابل چیز چیزی هم هست که آدمی را از باب زوال، پنهان کند؟ یعنی مسیر عکس را طی کند؟ چرا ابراهیم می‌گوید آفل را دوست ندارم؟ چون آفل مانند سنگی است که بر پای فرد به دریا افتاده ببندند. حتی اگر او شناگر باشد، سنگ شناگر نیست. همراه ِغرق شدنی، ما را نیز غرق می‌کند. آفل همان سنگی است که خودش در مسیر زوال است و هرکه با آن گره خورده باشد را نیز به سوی زوال می‌برد.
راز کلام ابراهیم در حب است. در حب باید اندیشید و در فهرست کلمات قابل تامل می‌نویسمش اما تا اینجا انقدر میدانم که حب محکم‌ترین ریسمانی است که می‌تواند مارا با چیزی گره بزند و ای وای اگر این گره با چیزی در مسیر زوال باشد.

در نکوهش خودشناسی

آشنایی با ژیژک

حدود دو سال قبل – فرودین نود و هشت – برای اولین بار نام ژیژک (Žižek) را در خبر مناظره او با پترسون (Peterson) شنیدم! برایم شگفت انگیز بود که مردمان دیاری هزینه می‌کنند برای خرید بلیط و تماشای مناظره دو دانشمند و این بلوغی است که ما برای رسیدن به آن چند دهه راه پیش رو داریم، این متاعی است که در سرزمین ما مشتری چندانی ندارد. به هرحال آشنایی من با ژیژک بسیار دیرهنگام بود و بسیاری از اهل تحقیق، سالها قبل با نوشته‌های او مانوس بودند. البته او آثار مکتوب زیادی دارد انقدر که پترسون در ابتدای مناظره می‌گوید که نتوانسته همه نوشته‌های ژیژک را بخواند.

فیلسوف و دیگرچیزها

ژیژک فیلسوف جنجالی و چپ‌گرای اهل اسلوونی است و شاید کمی بیشتر از فیلسوف. چیزی میان منتقد هنر و سینما، استاد دانشگاه، روانکاو، سیاستمدار و کنشگر اجتماعی یا همه اینها باهم. او بسیار پر مطالعه است و در صحبتها و تحلیل‌ها متوقف به سرزمین خود نیست. از افغانستان و ایران و سوریه و مصر تا لندن و امریکا از انقلابهای بهار عربی تا اعتراض‌های ضد نژادپرستی در امریکا همه را دنبال می‌کند. او مثل اغلب نخبگان کمونیسم، مورد اقبال رجل سیاسی ایران زمین است (آنچنان که ما با هیچ حاکمیت چپی سر نزاع نداریم از چین و روسیه تا کوبا و ونزوئلا) و سالهایی نه چندان دور مصاحبه ژیژک با برنامه جیوگی از صدا و سیما پخش شد.

این روزها در جستجویی پیرامون ژان لاکان، مجددا به نام ژیژک رسیدم. نام او تقریبا آویزه ثابت نام لاکان است و کتاب چگونه لاکان بخوانیم او، از مقدمات ورود به اندیشه لاکان محسوب می‌شود. همین کتاب بهانه شد برای جستجویی مجدد تا اینکه رسیدم به فیلمی از یک سخنرانی توسط توسط ژیژک. موضوع بحث او، نقد کلیشه‌های روانکاوی بود و اشارات و توضیحاتی را ارائه می‌کرد. نقل قول‌هایی از آدام فیلیپس تا هگل و خلاصه با لحن و کلمات خودش – که گاه چندان مودبانه نیست – جمعیت را خیره به خود نگاه داشته.

شاهد از غیب رسید

دقایق پایانی صحبت است که ناگهان پیامکی می‌رسد و صدای نوتیفیکیشن از میکروفون در سالن پخش می‌شود. چند ثانیه سکوت! بعد می‌گوید که پیامک پزشکی است چون وقت کلونوسکوپی دارد! سالن در بهت از رفتار بی تشریفات ژیژک! بعد توضیح میدهد که بخاطر یک سابقه خانوادگی توده‌ای دارد که نیازمند چک‌آپ دوره‌ای است بعد به حضار می‌گوید «نگران نباشید قرار نیست فیلمشو بذارم ببینید» و صدای خنده در سالن می‌پیچد. اما هنوز ژیژک با پیامک درگیر است و ادامه می‌دهد:

«اتفاقا دفعه قبل که رفتم برای چک ‌آپ، آخر کار دکتر یه دی.وی.دی داد گفت این فیلم کلونوسکوپی شماست و من با تعجب به دکتر گفتم من واقعا نیاز ندارم ببینم که تو کـ نم چه خبر بوده»

حالا صدای قهقهه همه سالن را فراگرفته. بعد از همینجا مثال می‌آورد برای نقد نگاه در روانکاوی که «من نمیخوام بدونم توی من چه خبره! نه جسمی نه روحی» و برمی‌گردد به ادامه صحبت. در ابتدای فیلم جملاتی است که توضیح می‌دهد جهد برای خودشناسی وسواس گونه چگونه می‌تواند آسیب زا باشد و اساساً انتظار از روانکاوی را با نقد روبرو می‌کند.

ممکن است حقیقت جز این باشد؟

این سوالی است که من پای تمام باورهایم می‌نویسم. به راستی ممکن است حقیقت چیز دیگری باشد؟ آن هم در روزگاری که از در و دیوار دعوت به خودشناسی می‌بارد؟ حتماً صحبت ژیژک در انکار ضرورت خودشناسی نیست اما خودشناسی تا کجا؟ در برابر چه؟ آیا شناخت خودِ منهای ِهستی امکان پذیر است؟ یا خود بدون مواجهه آن با جزخود معنا دارد؟

از صحبتهای ژیژک به جوابی نرسیدم اما این سوال برایم پررنگ تر از قبل شد: آیا من ضرورتاً باید از همه درونم آگاه باشم؟ همه آنچه که در ناخودآگاه من نشسته را به سطح هشیار و آگاه فرا بخوانم؟ اگر چنین ضرورتی بود چرا روان، در صندوق ناآگاهی آنها را ذخیره کند؟ اصلاً آیا آگاهی همواره خوب است؟ آیا آگاهی بر هرچیزی مزیت است؟ آیا من باید برای خودم بدون هیچ ابهامی باشم؟ آیا باید روانکاو فیلمی از درون من را کف دستم بگذارد؟

ژیژک پاسخ عجیبی دارد! از نظر او «درمان واقعی وقتی است که شما بتوانید خود ِگُهِتان را فراموش کنید و برای یک هدف تلاش کنید». حرف او از کلیشه‌های دعوت به خودکاوی و خودشناسی فاصله زیادی دارد! همانطور که گفتم، ژیژک همسو با آدام فیلیپس تاکید دارد که اصرار افراطی و وسواسی به شناخت خود، مشکل ساز است! دقیقا تعبیرش این است که «نباید مثل روشنفکرهای دوزاری بودایی طور بگی فکر نکن و انجامش بده … بلکه باید بجای جستجو در خود، خود رو وقف یک هدف بیرونی کرد» اما کدام هدف بیرونی می‌تواند تسکین بخش باشد؟

حضور عظیم‌تر از واژه است

شاید کمتر کلمه‌ای به اندازه «حضور» بتوان یافت که وزن آن چنان باشد که در توضیح نگنجد. این واژه از اساس دربردارنده امر غیر قابل ایضاح است. آن چیزی که نه می‌شود گفت و نه می‌توان تعریف کرد بلکه فقط می‌توان ادراک کرد. به بیان معروف، درک می‌شود اما وصف نمی‌شود. به همین قرار است که علم غیرقابل تحصیل و غیرقابل تبادل را به عنوان علم «حضوری» معرفی می‌کنند.
علم حضوری آن چیزی است که میان عالم و معلوم، واژه قرار ندارد. به تعبیر دقیق‌تر حائلی میان عالم و معلوم (مُدرِک و مُدرَک) نیست و کسی آن را برای ما توضیح نمی‌دهد که بفهمم (تحصیلش نمی‌کنیم) مثل گرسنگی. علم ِ ما به گرسنگی خودمان در ما شکل می‌گیرد. ما ترس را با واژه درک نمی‌کنیم بلکه اول ترس را درک می‌کنیم و بعد هم سعی داریم با واژه آن را توضیح دهیم.

نقد معناپردازی دهخدا در برابر حضور

همین دشواری است که عالم ِلغت‌شناسی چون جناب علی‌اکبر دهخدا را به اسارت گرفته و ایشان در برابر کلمۀ «حضور» فرموده‌اند:

حضور.[ ح ُ] (ع مص) حاضر آمدن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (از المصادر زوزنی). حاضر شدن. نقیض غیبت. (آنندراج ). شهود. مشهد.

تعریف حضور به «حاضر آمدن» که «دور» است و تعریفی ارائه نشده. در واقع به‌جای تعریف واژه به اسم فاعل آن اکتفا شده.
مرحله بعد آن است که ضد ِحضور به عنوان معنا ذکر شود. تعریف اشیاء به اضداد از رایج‌ترین شیوه‌های شناخت و تعریف است. در واقع برای اینکه بدانیم «موضوع» چه چیز است، به این اشاره می‌کنیم که «چه چیز نیست» اما لازمه کارکرد چنین تعریفی آن است که سوی دیگر ماجرا – یعنی ضد – برای ما روشن باشد. در واقع ما به مدد شناخت آن «ضد» بتوانیم موضوع سوال‌مان را بشناسیم.
با همین قاعده جناب دهخدا به سراغ غیب و شهود می‌رود. می‌فرمایید حضور نقیض غایب است. این چیزی است که ما در کلاس درس هم تجربه کرده‌ایم؛ وقتی مبصر یا معلم نام ما را صدا کردند و در مقابل اگر صدایی از ما رسیده گفتند «حاضر» و اگر سکوت بوده یک «غ» به معنای غیبت مقابل نام ما گذاشتند.

کلمه عمیق ِشهود

اما جناب دهخدا در آخر کار کلمه دیگری را به میان می‌کشد: شهود
اما خود شهود چیست؟
مسئله آیا فقط به چشم خوردن است؟ آیا اینجا کلمه شهود را به معنای ظاهر استفاده می‌کنم؟ اگر این‌طور باشد که مقابل ظاهر، می‌شود باطن. باطن چیزی است که هست و در چشم ما نیست است. حضور، شهود است اما چه شهودی؟
تجربه کردید کسانی در زندگی شما و شانه به شانه شما – به‌ظاهر – هستند اما – به‌واقع – نیستند؟ یعنی بودن‌شان چنان فاقد کیفیت و بازتاب است که نمی‌توانید آن‌ها را نزد خود «حاضر» بدانید. این همان تلنگری است که بالاتر عرض کردم. حضور چیزی فراتر از «شهود» در معنای ِ«ظاهر» است.

در مکان بودن

می‌شود برای درک بهتری از کلمه حضور، سراغی از معنای واژه در ادبیات انگلیسی بگیریم. در لغت‌نامه کمبریج آمده:

presence
noun /ˈprez.əns/
the fact that someone or something is in a place

اینجا واژه Presence متضمنِ در مکان بودن – in a place – است. در مکان بودگی به همان کلمه شهود و ظهور نزدیک است. انبوهی از چیزها در اطرافمان مشهود است که نزد ما حاضر نیست. مثلاً یک قاب عکس بر روی یک دیوار برای برخی از اشخاص مقیم در مکان حاضر است اما برای برخی دیگر حاضر نیست. اما چه بسا برای همه آن‌ها مشهود باشد. حتی حضور یکنواخت نیز نیست. یعنی در یک جمع، حضور یک فرد برای من می‌تواند بسیار شدیدتر باشد تا «حضور» او برای شما.

دوام ِبودن

در ادبیات عرب، حضر به معنای دوام بودن است در مقابل بداوة و کوچنده بودن به آنجا که جماعتی استقرار با دوام دارند گفته می‌شود «حضر». حضر در تراز آن معنایی است که ما از شهر سراغ داریم. همین «تقابل» در زبان فارسی هم مصطلح است. مثلا می‌گوییم فلانی در سفر و حضر چنین بود. اینجا دیگر بحث «ظاهر» بودن نیست بلکه «کیفیت ِبودن» نشان می‌دهد که آیا مشمول حضر هستیم یا خیر.

بهانه اندیشیدن

روز شنبه – مقارن با نیمه خرداد سال صفر – مشغول خواندن کتاب نازنین من – نامه‌های هایدگر به همسرش الفریده – بودم و البته این کتابی است که نزدیک به ده سال قبل خوانده‌ام اما گاه‌گاه تصادفی جایی از میانه کتاب را باز می‌کنم و این بار قرعه به صفحه 237 افتاد. آنجا که هایدگر برای همسرش الفریده می‌نویسد:

دلم برای حضور خاموش تو که جزئی از کار من است تنگ می‌شود

همین جمله به بیان دیگری در صفحه 208 کتاب هم آمده و هایدگر می‌گوید:

همکاری و حضور ساکت تو، همه جا و در دور و برم وجود دارد و موجب می‌شود که قلب تو را از نو بیابم

این ترکیب ِ«حضور ساکت» و «حضور خاموش» ذهنم را با خود برد. هایدگر اندیشمندی است که کلمات در قلم او تلف نمی‌شود. واژه حساب دارد و بذل بی‌جا نمی‌شود – اگرچه افسوس دارم از اینکه سواد خواندن او را به زبان مادری ندارم و می‌دانم در ترجمه چیزهایی دگرگون خواهد شد – و خلاصه ماجرا ختم شد به ساعت‌ها اندیشیدن به واژه «حضور»

فهم ِمن

من حضور را امری کیفی فهمیدم. یعنی کیفیتی از بودن به نحوی که بر «بود» دیگر چیزها دگرگونی ایجاد کند. صِرف هم‌مکانی به معنای حضور نیست. اینکه دو چیز در یک شهر یا در یک خانه باشند، آن‌ها را برای هم حاضر نمی‌کند. شاید برای هم «ظاهر» باشند اما «حاضر» نه. حضور یک آشکارگی وجودی است یعنی چیزی چنان بر ما آشکار گردد که ما با آن چیز، متفاوت باشیم با مای ِپیش از آشکارگی آن چیز.

با این معنا، پرسش‌های بسیاری قابل طرح خواهد بود. آیا ما در جهان حاضریم؟ آیا ما در خانه و محل کار خود حاضر هستیم؟ آیا آشکارگی ما چنان است که بود دیگر چیزها را تحت تأثیر خود قرار دهد؟ مهارت ِحضور ِساکت چگونه است؟ چطور می‌توانیم چنان باشیم که هم بودمان موثر باشد و هم مزاحم دیگری نشود؟ انبوهی از پرسش‌ها در قفای واژه حضور، می‌تواند بر ما حاضر شود. اصلاً خود پرسش نیازمند حضور ِعلم اجمالی است. جهل ِمطلق مجال آشکارگی نمی‌دهد.

عبرت مترادف پند نیست

عبرت واژه غریبی است. از آن واژه‌ها که گرفتار فرسایش مترادف‌نویسی شده است. تصورم این است که دلیلی وجود ندارد مردمان برای یک پدیده، از کلمات متعددی استفاده کنند. بنابراین مترادف شدن کلمات باهم حاصل فرسایش معنا در محاوره‌های غیر دقیق است. گاهی هم در «ترجمه»، بضاعت زبان میزبان برای کلمه جدید کافی نیست و ناچار چند کلمه خارجی را در یک کلمه بومی پذیرش می‌کند.

قاعدتاً عرب اگر غرضش از «وعظ» و «خطبه» و «عبره» یکی بود همه را با یک واژه نام می‌برد و نیازی نبود موعظه را از عبرت متمایز کند. اما وقتی پارسی میزبان این واژه باشد، پند داریم و انواعی از واژگان ِغیرپارسی که معنای نزدیک به «پند» دارند. پس همه را می‌گوییم پند.

حالا عبرت را در فرهنگهای لغت که بخوانیم چیزی بیشتر از «پند و اندرز» عاید نخواهد شد. از انصاف دور است اگر دقت نظر جناب حسن عمید را نادیده بگیریم. ایشان در معنای عبرت آورده‌اند

«هشیار و آگاه شدن از چیزی به‌وسیلۀ نظر کردن در احوال دیگران یا تجربیات خود»

و اما پند با عبرت، دو حرکت ِمتفاوت است.

پند عبارتست از حرکت آگاهی به سمت ِمخاطب. به قسمی که دیگری در قامت ِاندرزگو، سعی دارد آگاهی و معنا را به ما برساند. آنچه ایستا است، منم که می‌شنوم. آنچه متحرک است، آگاهی است و محرِّک، پند دهنده است.

در مقابل اما عبرت از ریشه ع.ب.ر و هم خانواده با «عبور» است. اولین سوال ما در مواجهه با واژه عبور این است که «عابر» کیست؟ دوم آنکه «راه چیست» و سوم و مهمترین پرسش اینکه «مقصد کجاست»؟ این سوالها حصری نیست و می‌شود سوالهای دیگری را نیز بر آن افزود مثلا اینکه «توشه چیست» و یا اساساً «چرا باید رفت» و… به هرحال پاسخ این سوالات هرچه باشد، در عبرت، ما با عبور مواجه هستیم.

بنابراین عبرت هم مانند پند حرکتی در خود دارد اما متفاوت از پند. در عبرت حرکت اینطور است:

  • متحرک: من هستم. من ِعبرت گیرنده، عابری هستم که مسیری را طی می‌کنم
  • محرک: اگر به تقدیر باور داشته باشیم، محرک آن اراده دیگری است که مرا کشان کشان به سوی عبور می‌دهد و اگر به آن بی‌باور باشیم، هیچ محرکی بیرون از من نیست.
  • مقصد: من ِجدید است. یعنی من از اکنون خود سفر می‌کنم تا به من ِنوینی دست پیدا کنم. من ِنوین یا آن «من ِمتاخر» چه تفاوتی با من ِسابق دارد؟ «آگاهی» حاصل تفاضل من جدید از من قدیم است.
  • جاده: زیستن است. جاده همان تجربه زندگی است. ما در توشه برداری از زندگی می‌توانیم این عبور را به عافیت سپری کنیم.

پس در عبرت، این منم که در خود مسافرم. ماجرا متفاوت از «پند» است که کسی صرفاً می‌تواند درجای خود بنشیند تا آگاهی به نزد او مشرّف شود! بالعکس در عبرت، عبور بر عهده ماست. آگاهی در فراز و فرودهای زندگی مستور مانده و کشف این گنج را به ما سپرده‌اند.

هفته نخست خرداد سال صفر را به کسالتی سخت گذراندم. از واژه‌هایی که در این ایام در دیگ ذهنم قُل می‌خورد، همین عبرت بود که عهد کردم اگر مجال ِسلامت رسید چیزی از آن را بنویسم. الوعده وفا

نظم چه نیست؟

روز خوبی است. نه اینکه بقیه روزها بد باشد. این جمله یعنی امروز روزی است که من خوبی‌اش را چشیده‌ام. شاید دقیق‌تر بود می‌گفتم امروز خوب هستم. وصف‌هایی که ما به «ایام» ارجاع می‌دهیم در واقع وصف ِما در آن موقعیت است. سال ِخوب، سال نحس، روزِ خوب، روز بد، روز پربار، روز بی‌خود. اینها هیچکدام وصف روز نیست. چه بسا همین بیستم اردیبهشت که من گفتم روز خوبی است برای کسی «خوب‌تر» و برای یکی «مصیبت‌بار» باشد. دقیقا مساله در همین «بار» است. ایام را به اعتبار باری که ما بر دوش‌شان می‌گذاریم، نام می‌بریم روزی برای خودم و شما از «پُرباری» می‌نویسم.

مساله نظم

آمدم در کلبه – جایی است چند پله پایین تر از خانه‌مان که در ایام قرنطینه، آنجا کار می‌کنم. داستان کلبه هم طلبتان، روزی برایتان بیشتر از اینجا می‌نویسم – صبح زود برنامه امروزم را نوشته‌ام و می‌دانم یازده ردیف کار است که باید تا غروب انجام بدهم. اما در چیدن وسایل روی میز و پهن کردن لپ تاپ و دفتر و… در کتابخانه چشمم می‌خورد به کتابی که سالهای قبل خوانده‌ام: ژه – کریستین بوبن

تفالی کتاب را باز می‌کنم و به دنبال سطرهایی می‌گردم که قبلا زیر آن خط کشیده‌ام یا در حاشیه آن نوشته‌ام. قرعه به صفحه 35 افتاد. متن این بود:

پدر مرد منظمی است. همیشه در حال نبردی با بی نظمی است که هیچ‌گاه پیروز از آن بیرون نمی‌آید.

این سطر را در تاریخ نهم مهرماه سال نود و یک خوانده بودم و خط کشیدم. ظاهرا ماجرای خاموش کردن کولر و پدرانی که در سودای نظم‌آفرینی هستند مربوط به یک عصر و یک جغرافیا نیست. اتفاقا حالا من خودم از آن پدرهایی هستم که به بازتکرار همین نظم آفرینی برای علی مشغولم! هرچند سعی می‌کنم از این مانیفست مزخرف فاصله بگیرم اما گویی برخی «رفتار»ها گره خورده به برخی «نقش»‌ها است.

نظم یا بی نظمی؟

به نظرتان خوب است که همین سطر را برای دیگران هم منتشر کنم که ببینند؟ خب کجا؟ چند وقتی است که صفحه اینستاگرام پادکست می بدون هیچ پستی باقی مانده. از شما چه پنهان بخاطر محدودیت وقت اصلاً نمی‌خواستم که پادکست می علاوه بر سایت، صفحه اینستا هم داشته باشد. مثلا به نظرتان خوب است که با این استایل گزیده کتاب منتشر شود؟

ماجرا از اینجا آغاز شد که آیدی را گرفته بودیم و روزی آمدم و دیدم چند صدنفر دنبال کننده دارد. بدون هیچ پستی! چرا؟ چون یک رفیق باحال در کنار اپیزودهای مِی آن را معرفی کرده بود. مثل میزبانی که یکباره مهمان دارد و تدارکی ندیده، همیشه فکر می‌کردم خب در این صفحه چه چیزی باشد.

مثلا خوب است همین سطر کتابهایی که خوانده‌ام را بگذارم؟ دیگران هم سطرهایی که خوانده اند را معرفی کنند؟ (از شما چه پنهان این بخش که دیگران بگویند آنچه خوانده‌اند چند روز قبل به خاطرم آمده بود) اصلا چطور است همین فکر ها را پست بنویسم برای بلاگ؟ خب! من این کار را در برنامه امروزم ننوشته بودم و چه بسا زمان زیادی بگیرد. چه کنم؟ می‌نویسم …

حوادث جزئی از نظم زندگی هستند

آیا آنچه رخ داد، نقض نظم بود؟ من در میان انبوه کارهای امروز جایی برای خوانده صفحه‌ای از کتاب «ژه»، نوشتن یک یادداشت و پرداختن به ایده صفحه اینستاگرام می نداشتم. مثلا اشکالی دارد من بر این باور باشم که حوادث هم جزئی از «نظم زندگی» هستند؟

بیایید درباره حادثه بیشتر تامل کنیم. مثلا موافقید بگوییم حادثه، نظم ِبزرگتری است که من آن را انشاء نکرده‌ام؟ اگر فرض ما این باشد که نظم یعنی تمام هستی اقتدا به اراده من کند، وارد جنگ بزرگی شده‌ایم. نه؟ جنگی که به نظر می‌رسد از پیش مغلوب آن خواهیم بود. دقیقا همان چیزی که کریستین بوبن ِدوست داشتنی در مورد پدرش نوشته است: نبردی که هیچگاه از آن پیروز بیرون نیامد.

من امروز یازده ردیف کار برای خودم نوشته‌ام اما دو ردیف هم حادثه نوشته بود. قدمش به روی چشم. لذتش را بردم. یک صفحه کتاب خواندم، چند سطر نوشتم که تقدیم دوستانم کنم، امیدوار حادثه دیگری هم رقم بخورد و امروز بتوانم کارهای دیگر را زودتر از زمانی که فکر می‌کردم انجام دهم.

نظم چه نیست؟

حالا فکر پخته‌ای ندارم که «نظم چیست» اما فرض تازه روییده‌ای دارم در مورد اینکه نظم، چه نیست! نظم هرچه باشد، سلطنت ما بر تمام رخدادهای زندگی نیست. نظم، یک سوی ِمیزبانی هم دارد. سویی که به ما ادب مواجهه با آنچه منتظرش نبودیم را بدهد. ادب استقبال از آنچه که «شد» اگرچه فکر نمی‌کردم که خواهد شد.

مقوله اراده، پیچیده‌تر از صحبت گذراست اما انقدر میتوان گفت که ما تنها اراده جاری در ظرف ِایام نیستیم و نظم، خردمندانه نیست مگر آنکه منعطف نسبت به تمام اشارات، حوادث و رخدادهای زندگی باشد. نظم حقیقی، شاید آن چیزی است که با حادثه فرو ریزد

سوشناسی استیصال

کلمه‌ها، جایی برای خودشان در قعر جانم یافته‌اند. یکی زیر سنگ، یکی کنار بته خار، یکی آویخته بر شاخه‌ای از حادثه. کلمه است دیگر، به هر شکل و اندازه که بخواهد در می‌آید. در کمین برای روز ِبادا. کلمه مبادا ندارد. بلکه منتظر آن بادی است که نوبتش را خبر دهد. یک اتفاق ساده، یک جمله، یک تجربه کافی است تا کلمه احضار شود. انگار کسی صدایشان کرده باشد و یکباره چنان چابک در برابر چشمانم حاضر می‌شود که انگار همه جهان همین یک «کلمه» است و بس.

در این بی رمقی جمعه انگار وقت ِواژه استیصال بود. اول مثل یک لکه ابر افتاد بر گوشه ذهنم اما چیزی نگذشت که آسمان خیالم، یکسره ابری بود. استیصال یعنی چه؟ این یادداشت در «سو شناسی استیصال» است. سوشناسی واژه‌ای خودمساز است. به دیدن جوانب مختلف ماجرا می‌گویم سو شناسی. و اما برسیم به استیصال:

استیصال چیست؟

واژه‌ای در باب استفعال. به معنای طلب. غایت ِطلب. خیلی خواستن. همه‌اش را خواستن. مثلاً طلب همه ثمره را می‌گوییم «استثمار». طلب پوشیدگی و محو کامل را می‌گوییم «استغفار». طلب غایت کمک و مدد را می‌گوییم «استمداد» . حال استیصال طلب غایت و همه چیست؟

طلب همه «اصل» همه «ریشه» و بُن یک چیز. بر همین اساس جناب دهخدا در برابر این کلمه گفته است: استیصال. [ اِ ] (ع مص) بیخ برآوردن. (غیاث). از بن برکندن. مثال هم آورده است از تاریخ بیهقی. «اگر پس از این خیانتی ظاهر گردد استیصال خاندانش باشد» (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 520). یعنی اگر خیانتی کند اصل خواندنش را از جا در خواهیم آورد. چیزی نظیر «پدر درآوردن» که از بن کندن چیزی است.

اما استیصال دو سو دارد. دو طلب دارد. از هر سو که نگاه کنیم این واژه طعم و معنایی مستقل خواهد داشت.

سوی ِریشه کَن

از نگاه «ریشه‌کن» (فاعل یا آمر ِکندن ریشه) اگر تماشا کنیم، استیصال، طلب «ریشه» است. خواستن ِبن. اما برای چه؟ برای کندن! آنجا که که سلطان در تاریخ بیهقی تهدید می‌کند که با خیانتی دیگر ریشه اش را خواهم کند، واژه استیصال طعم غلبه دارد. درشت گویی و تهدید است. اقتدار را نشان می‌دهد. اگر بنا باشد این واژه را در خیالمان نقاشی کنیم، ترسیم قهرآمیزی دارد.

اما آیا این تنها سوی ِواژه است یا استیصال را می‌شود از سوی دیگری نیز نگریست؟ به گمانم آن وجهی که غالب است و ما بیشتر از واژه استیصال استفاده داریم، مربوط به همان سوی دیگر است.

سوی ِریشه باخته

در روزهای نوجوانی، با جمعی از دوستانم راهی شده بودیم به کوههای انتهای شهران. منطقه‌ای که این روزها آباد و جاده‌کشی شده و به پارک «کوهسار» معروف است. آن سالها – یعنی دهه هفتاد – آن کوه‌ها، راه‌های هموار امروزی را نداشت. از کوچه باغهای باصفایی که پوشیده از درخت توت و گردو و انار بود می‌گذشتیم تا برسیم به سطحی از ارتفاع که نامش بشود «کوه».

اگر گذرتان افتاده باشد، دیدید که صخره و دره و راه عجیب و غریبی ندارد. در نگاه کوه نوردهای حرفه‌ای شاید آنچه ما می‌گفتیم «کوه» تپه‌ای بیش نبود. اما از قضا روزی از روزهای کوه نوردی با بچه‌های محل، پای من لیز خورد و در سرآشیبی تندی افتادم که به قعر می‌رفت. شیب، تند وخاکی بود بدون هیچ جایی برای استوار کردن دست یا تکیه دادن پا. تقلای ناشیانه‌ای کردم برای بالا آمدن اما بدتر، سرخوردم به انتهای چیزی که آن روزها فکر می‌کردم دره است! هرچه تقلا می‌کردم که دستم را در خاکی فرو کنم، به چیزی آویزم، یا به چیزی تکیه کنم، دریغ و دریغ. فقط سُر خوردن و سقوط بود.

آن حال ِسقوط که سراپای وجود آدم تمنای «ریشه» است می‌شود استیصال. یعنی ریشه کَن طور از طلب ریشه را تجربه می‌کند و در مقابل «ریشه باخته» طور دیگری از طلب را زندگی می‌کند. پس سوی دیگری برای طلب ریشه داریم که کاملا شمایل و نقاشی‌اش متفاوت است.

ذات استیصال

آن کس که در سوی ِتمنا و عجز است، اوست که حقیقت استیصال را تجربه می‌کند. درک ذات استیصال، برای سلطانی که قصد ریشه کن کردن دارد دور از فهم است. اما آنکس که ریشه باخته و حال با بی‌چارگی در حسرت ریشه است می‌تواند عمق واژه را دریابد.

عمق استیصال طلب ِوصل ِاصل است. ریشه‌خواهی است. مانند بوته خاری که در هیاهوی طوفان ِبیابان، آسیمه سر از سویی به سوی دیگر پرت می‌شود و اگر آرزوی قرار و ثبات داشته باشد، ناگزیر است از طلب ِریشه. ریشه اگرباشد و کَنده نشود، این پریشانی در طوفان اتفاق نخواهد افتاد. پس آن بته و بوته با همه جانش در طلب ِاصل یا در سودای ِوصل ِاصل است.

من به این تمنای ِ وصل اصل می‌گویم ذات استیصال. در چند اسلاید به خلاصه، همین پست را در اینستاگرام می‌توانید ببینید