میخواستید چه کاره شوید و چه کاره شدید؟

حتما شما هم بارها با این سوال روبرو شدید: میخواهید چه کاره شوید؟ دوران دبستان هرکی میپرسید میخوای چیکاره بشی و جوابم رو میشنید بهم میخندید! شایدم الانم برای شما تعریف کنم به نظرتون خنده دار بیاد و البته انقدر این قصه تکرار شده بود که دیگه خودمم باور کرده بودم شغل مسخره و خنده داریه!

بله، من دوست داشتم بزرگ بشم و #کفترباز بشم. نمیدونم بخاطر علاقه مفرط به حیوانات بود یا اینکه ته کوچه‌مون یه جوون کفترباز داشتیم که میدیدم چقدر رو پشت بام با کفترهاش حال میکنه. به هرحال من کفتر باز که نشدم هیچ، در ایام دبیرستان شغل مطلوبم رو در همه مصاحبه‌های مدارس و پرسشنامه‌ها مینوشتم: #رئیس_جمهور

میخواستید چه کاره شوید و چه کاره شدید؟

میخواستید چه کاره شوید و چه کاره شدید؟

تا قبل از امروز هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که چرا از  کفترباز شدن به ریاست جمهوری رسیدم و در نهایت هم هیچکدومش نشدم! پاسخی که بهش رسیدم برام تلخ بود اما از اون تلخی‌های روشنگر. انگار یهو نورافکنهای یک ورزشگاه برام روشن شد و دارم کلی چیزهایی که تو تاریکی نشسته بودن رو میبینم

واقعیت اینه که من در همه دبستان کاری رو انتخاب میکردم که #دوست_میدارم و در ایام دبیرستان به سمتی مایل شدم که دوستم داشته باشند تو عالم کودکی برام مهم نبود محبوب باشم و فقط دلم میخواست لذت ببرم از کاری که دوست دارم (احتمالا مثل هر بچه دیگه‌ای) اما در سنین بالاتر مفاهیمی مثل قدرت و شهرت جذابیت پیدا کرد.

اما حالا میخوام از اینجا به بعد #زندگی رو #کفتربازی کنم حتی اگر هیچ کفتری نداشته باشم. کفتربازی برای من سمبل کاری است که دوست دارم و مهم اینه که کاری رو بکنم که برای خودمه، اون چیزی که ازش لذت می برم. این لزوما یک شغل یا یک فعالیت نیست بلکه میتونه برای از اینجا به بعد زندگیم #مانیفست و یا ارزش برتر باشه.

پاورقی: حالا شما میخواهید چه کاره شوید؟ کفتربازی هاتون رو گم نکنید … باشه؟ اون آینده‌ای که تو کودکی از دوربین خیال تماشا میکنیم رو جدی بگیرید. اون همون چیزی بوده که فقط برای خودتون انتخابش کردید. نه برای دلخوشی دیگران.

سابقه و تاریخچه وبلاگ فارسی

نوشتن تاریخچه وبلاگ فارسی قطعا پروژه ای یک نفره نیست. دید روشنی از نسل بندی نویسندگان وبلاگ فارسی ارائه نشده است اما چند هفته از ایجاد اولین وبلاگ فارسی گذشته بود که نخستین وبلاگم را در بلاگ اسپات ثبت کردم.

سابقه و تاریخچه وبلاگ فارسی

وبلاگ فارسی از ابتدای دهه هشتاد متولد شد

تاریخچه وبلاگ فارسی

من نیز سالها بعد و در تاریخ نویسی وبلاگ در ایران نام سلمان جریری را به عنوان نخستین بلاگر فارسی خواندم اما من نه نام او و نه وبلاگ جریری را به خاطر ندارم. در عوض خیلی خوب یادم هست که حسین درخشان در وبلاگ «سردبیر خودم» پرچمدار این راه بود و من هم چارچوب اولیه وبلاگ نویسی را از وبلاگ هودر ایده گرفتم.

یکسال بعد پرشین بلاگ راه افتاد و برای ما که تا آن روز پستهایمان جاستیفای شده منتشر نشده بود، ایجاد یک بلاگ فارسی رخداد شگفت انگیزی بود. احتمالا این حرفها دیگر جنبه طنز دارد اما خیلی خوب یادم هست حتی تنوع فونت فارسی هم نداشتیم و همین که قدرت انتخاب میان دو فونت Arial و Tahoma را داشتیم به نظرم آپشن فوق العاده ای بود.

بلاگفا، پلتفورم راکد

چند سال بعد بلاگفا هم به جرگه ارائه دهنده های وبلاگ فارسی اضافه شد و کاربری ساده آن خیلی از وبلاگ نویس ها را مشتاق بلاگفا کرد. اگرچه برایم باور پذیر نیست که چطور می شود یک پلتفورم تا این حد راکد، بدون تحول و فرتوت به زندگی خود ادامه دهد اما در مورد بلاگفا گفتنی زیادی ندارم. همه آنچیزی که آن سالها می دیدیم همانی است که حالا بعد از گذشت قریب پانزده سال میبینیم. بجز تغییر در صفحه ورودی، تقریبا هیچ اتفاق چشمگیر دیگری نیفتاده است.

ظهور دامنه های شخصی

تقریبا از حوالی سالهای ۸۲ و ۸۳ بود که رفته رفته ثبت دامنه شخصی شایع شد و اینجا بود که هرکسی برای خود نامی دست و پا می کرد. این رخداد را باید مدیون ایجاد سامانه های مدیریت محتوای رایگان دانست. اینگونه بود که نسخه های اولیه WordPress زمینه ساز توسعه وبلاگ در فضای شخصی تر شد. من هم از این کاروان جا نماندم و اولین وبلاگ وردپرسی ام را در سال ۱۳۸۳ در نشانی ipakchi.net راه اندازی کردم و البته چند سال بعد با مهاجرت به دامنه ipakchi.ir نشانی سابق متروک ماند

سرآغاز محتوای پارسی

تولد وبلاگ فارسی را باید سرآغاز رویش محتوای فارسی در عرصه نت دانست. بسیاری از سایتهای مرجع مانند تبیان و امثالهم، سالها بعد از وبلاگ نویسی پارسی به میدان آمدند و خیلی خوب یادم هست که در ابتدای راه، منعکس کننده محتوای منتشر شده در بلاگها بودند. تاریخ نویسی همواره با احتمال خطا روبروست و من حافظه ام را منتشر میکنم تا دیگر هم‌نسل‌ها نقایصش را جبران کنند.

روز اول مدرسه برای ما متولدین دهه شصت، یک روز خاطره انگیز و بی بدیل است. شاید به همین خاطر فکر میکنیم که فرزندان ما هم با یک اول مهر پرخاطره باید روبرو باشند. و بازهم طبق معمول که هرچه خودمان نداشتیم را برای فرزندانمان با افراط فراهم میکنیم، جبران افراطی اول مهر تلخ آن سالها شده است جشن شکوفه‌های این روزها.

آخر روز هم پدران و مادران جوان و ذوق زده ای را میبینیم که بعضا مشغول ثبت فیلم و عکس از نخستین روز تحصیل فرزندانشان هستند و بچه هایی که با کمترین ذوق و بی خیال هیاهوها از مدرسه به سمت خانه راهی می شوند. واقعیت این است که برای بچه های امروز، نه خوشحالی های ما آنقدر خوشحال کننده است و نه ناراحتی های ما آنقدر ناراحت کننده. آنگونه که مقتضای یک نسل تازه است، آنها هم به راه خودشان می روند.

اولین اول مهر

اولین اول مهر را یادم نمی رود. از میان تمام عوامل مدرسه شهید مجید عباسی در منطقه پنج تهران، فقط آقای زکریا را به یادم مانده. نمیدانم واقعا اینطور بود یا در ذهن من با موهای پرپشت و قرمز رنگ به خاطر مانده. هیچ وقت هیچ برخورد تند و خشنی از او ندیدم اما یادم هست که همیشه مانند گزمه‌ای که با باطوم کشیک میدهد، درطول زنگ تفریح با یک خطکش چوبی بزرگ در حیاط جولان میداد.

نمی خواهم آن سالها و آن روزها را با عبارتهایی تلخ و گزنده یاد کنم اما آنقدر رایج بود که تردید ندارم حتی پدرها و مادرها هم برایشان سوال پیش نمی آمد که چرا باید ناظم با خط کش چوبی در حیاط قدم بزند. سالهای بعد وقتی با نسل ناظم های شلنگ به دست روبرو شدم تازه فهمیدم که آقای زکریا را باید در گروه ناظمان رئوف و مهربان به خاطر بسپارم.

چوپانی دانش و چراگاه علم

کتاب اول دبستان در دهه شصت

حتی الان و در این سطرها نیز خشم نهفته ام از روز اول مدرسه هویداست، نه؟ شما کمی از اغراق این پاراگراف کم کنید اما واقعیت این بود که مانند روستائیانی که چریدن بزها و گوسفندهایشان را برون سپاری می کردند به فلان چوپان؛ ما را نیز به مدارس می سپردند تا چوپانی خطکش به دست ما را بچراند و پروار شده به خانواده هایمان تحویل دهد. وزن سنجی این گله هم بر روی باسکول صورت نمیگرفت و در عوض کارنامه میدادند. علم وزن داشت و در امتحان کیلو می گرفتند و هرکه پروارتر بود کارت صدآفرین می گرفت.

راست گفته اند، سالی که نکوست از بهارش پیداست. واقعا روز اول مدرسه ویترینی از ایده‌آل یک ساختار آموزشی است و گویی در یک قاب کوتاه، مقصد نهایی را نشانمان میدهند. دلتان خواست کمی لحن و متن را مهربان کنید اما واقعیت ماجرا را انکار نکنیم. در سامان و نابسمانی های سالهای بعد نسل ما باید سهمی هم برای ناظم های خطکش به دست قائل شد.

یادم نیست سال ۸۳ بود یا ۸۴ که بعد از برگشتن از نمایشگاه قرآن، احساس کردم این کتاب آسمانی به بازیچه‌ای برای فخر و رقابت بدل شده و شبی در همین تفکرات یادداشتی نوشتم تحت عنوان قرآن بر صلیب که ابتدای هر پارگراف با این جمله آغاز می‌شد قرآن من شرمنده توام و آن را در وبلاگم منتشر کردم.

در فاصله کوتاهی پس از انتشار، این یادداشت را نخستین بار سایت تبیان با حذف نام من از ذیر متن منتشر کرد و بعد از در فاصله کوتاهی در صفحات متعددی به نام دکتر علی شریعتی بازنشر شد! محتوای متن نشان میدهد که بسیاری از وقایع (مانند نوشتن بر روی برنج و فستیوال قرآن و…) اساساً موخر بر زمان حیات مرحوم شریعتی است.

سالها بعد به لطف دقت نظر دکتر احسان شریعتی در صفحه فیس بوک ایشان تصریح شد که این متن متعلق به بنده است و انتشار آن به نام دکتر شریعتی بسیار کمتر شد. متن یادداشت «قرآن بر صلیب» اینچنین بود:

 

قرآن بر صلیب

قرآن من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند ” چه کس مرده است؟ ” چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است.

قرآن من شرمنده توام اگر تو را از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام. یکی ذوق می‌کند که تو را بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق می‌کند که تو را فرش کرده، ‌یکی ذوق می‌کند که تو را با طلا نوشته، ‌یکی به خود می‌بالد که تو را در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و… آیا واقعا خدا تو را فرستاده تا موزه سازی کنیم؟

قرآن من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و تو را می شنوند، ‌آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند… اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …

قرآن من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه، ‌خواندن تو آز آخر به اول،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که تو را حفظ کرده اند، ‌حفظ کنی، تا این چنین تو را اسباب مسابقات هوش نکنند. خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو. آنانکه وقتی تو را می خوانند چنان حظ می کنند،‌گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.

قرآن من شرمنده توام اگر تو را از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام. یکی ذوق می‌کند که تو را بر روی برنج نوشته،‌یکی ذوق می‌کند که تو را فرش کرده،‌یکی ذوق می‌کند که تو رابا طلا نوشته،‌یکی به خود میبالد که تو را در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا تو را فرستاده تا موزه سازی کنیم؟

قرآن من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و تو را می شنوند،‌آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند.. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …

قرآن من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه، ‌خواندن تو آز آخر به اول،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که تو را حفظ کرده اند، ‌حفظ کنی، تا این چنین تو را اسباب مسابقات هوش نکنند. خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو. آنانکه وقتی تو را می خوانند چنان حظ می کنند،‌گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم