به بهانه فرارسیدن نوروز 98 و طرح چند نکته برای دوباره دیدن مفهوم ساعت تحویل

عبارت ساعت تحویل را بارها و بارها شنیده ایم و با ذوق خودمان را برای آن آماده کرده ایم و چه بسا مدتها در انتظارش نشسته ایم. اما آیا ساعت تحویل می تواند تابع اراده انسان باشد؟

اول: آغاز و پایان

آغاز همان پایانی است که از سوی دیگری به آن نگاه می‌کنیم! جمله سختی بود؟ بگذارید با یک مثال توضیح دهم. مثلا در مورد نقطه‌ای واحد به نام آغاز نوروز ۹۸ و ساعت تحویل که برابر است با ساعت ۱و ۲۸ دقیقه و ۲۷ ثانیه بامداد روز پنج شنبه ۱ فروردین ۱۳۹۸ می‌توانیم از دو زاویه نگاه کنیم. نخست پایان سال نود و هفت و دیگری آغاز سال نود و هشت.

به بهانه فرارسیدن نوروز 98 و طرح چند نکته برای دوباره دیدن مفهوم ساعت تحویل

به بهانه فرارسیدن نوروز ۹۸ و طرح چند نکته برای دوباره دیدن مفهوم ساعت تحویل

دوم: انسان می تواند همواره آغازگر باشد

حالا آن جمله اول برایمان واضح است: «آغاز همان پایانی است که از سوی دیگر به آن نگاه می‌کنیم». این جمله متکی به یک باور فلسفی است. انسان، به‌عنوان یک موجود ابدی، پایان‌ناپذیر است. پس ما هستیم که هستیم که هستیم! حالا این جمله را از ساعت تحویل، تعمیم بدهیم به تمام پایان‌هایی که می‌شناسیم. تمام پایان‌هایی که می‌شناسیم، همان اندازه که پایان است، متقابلاً آغاز نیز هست. حتی مرگ، که از منظر اهل دنیا پایان است و از منظر اهل عقبی تولد.

سوم: اراده انسان و تحویل

آیا ساعت تحویل غیرارادی است؟ مثلاً اگر ما به‌جای ساعت ۱ و ۲۸ دقیقه و ۲۷ ثانیه بامداد روز پنج شنبه ۱ فروردین ۱۳۹۸، ساعت مشابهی در همین امروز را به‌عنوان نقطه تحویل انتخاب کنیم، معادله به‌هم می‌خورد؟ در دایره‌ای که زمین به دور خورشید طی می‌کند، هر نقطه‌ای می‌تواند مبدأ باشد و به همان میزان که آغاز است، پایان نیز باشد. بنابراین ساعت تحویل، موکول به اراده ماست. تصمیم بگیرید که می‌خواهید چه لحظه‌ای را به‌عنوان آغاز، انتخاب کنید.

چهارم: ارزنده ترین ممیز انسان

انسان از این منظر منحصربه‌فرد است. ما می‌توانیم به اراده خود آغاز کنیم و شاید این ارزنده‌ترین ممیز انسان با سایر موجودات باشد. اینکه اقوام مختلف، مبدأهای متعددی را به‌عنوان آغاز سال انتخاب کرده‌اند نشانگر توانمندی و اختیار انسان در انتخاب نقطه شروع است. ما می‌توانیم اکنون در آنچه هستیم تمام و در آنچه نیستیم متولد شویم.

پنجم: مبارک بودن، خاصیت آدمی است

این ایام نیستند که مبارک یا نامبارک می‌شوند، بلکه من و شما هستیم که می‌توانیم مبارک باشیم. به گمانم مهم‌تر از رخت و لباس و سفره عید، رسیدن به مفهومی شخصی از «مبارک بودن» است. جایی یادداشت کنید که اگر چگونه باشیم، مبارک هستیم و بعد برای مبارک بودن عزم کنیم. مبارک باشید!…

انگشتان ِتو روح دارد

عزیز دلم، باور کن که می‌دانستم! می‌دانستم این روز می‌رسد، گرچه شاید باورم نمی‌شد که آنقدر زود تجربه‌اش کنم. روزی که همه‌شان با غبطه و حسرت نگاهم کنند؛ دیگر خبری از چشم‌های خیره از سر ترحم نیست، سر انگشتان نحیف و نوازش گر تو مرا سربلندترین مرد روزگار کرده است.

انگشتان تو چشم دارد، انگشتان تو زبان دارد، انگشتان تو روح دارد. تو نمی‌دانی چه حظی دارد وقتی هر روز که به خانه برمی‌گردم، با انگشت اشاره خط لبم را مرور می‌کنی، انگار خبرت می‌کند که امروز به خنده باز بوده یا به بغض، بسته.

 می‌دانی وقتی که دست می‌کشی تا ابروهای ژولیده‌ام را مرتب کنی اخم از صورتم می‌رود؟ بعد چشمانم را می‌بندم تا دانه‌دانه مژه‌های برهم افتاده‌ام را بشماری و به گمانم تو می‌فهمی که یکی‌شان امروز مانند نیزه در چشمم فرو رفته بود نه؟ دانستی که یکی کم است.

دستان تو روح دارد؛ تو مرا مانند ساز می‌نوازی و با نخستین تلنگر می‌فهمی که کوک هستم یا ناکوک

در این ۳ ماهی که با تو زندگی کرده‌ام هرگز این سوال تکراری را از تو نشنیده‌ام که «چه خبر؟» تا با یک جواب از روی عادت گفت‌وگو تمام شود «خبری نبود، سلامتی…» دیروز که درباره بازگشتن به خانه صحبت می‌کردیم دیدم تو مرا از همه همکارها یک سر و گردن بالاتر نشاندی. برای‌شان تعریف کردم که تو آنقدر سرم را نوازش می‌کنی که تمام آنچه گذشت، زیر انگشتانت خوانده می‌شود.

گفت‌وگوی ما با هم طولانی‌تر است از گفت‌وگوی آنهایی که با زبان‌شان حرف می‌زنند. بعد از این صحبت یکی از بچه‌ها گفت یک سوال بپرسم ناراحت نمی‌شوی؟

گفتم نه، بپرس! با کمی مقدمه‌گویی رسید به این سوال که برایت سخت نیست با یک زن لال نابینا زندگی می‌کنی؟ و می‌دانی من جوابش را چه دادم؟ گفتم وقتی همسرت می‌خواهد بگوید دوستت دارم چه می‌گوید؟ لبش را به تعجب جمع کرد و گفت «هیچی! میگه دوست دارم» گفتم خب اینکه شد یک ثانیه، اما دوست دارم در خانه ما دقیقه‌ها طول می‌کشد تا با نوازش بگوید دوستت دارم.آنقدر از تو گفتم که آخر همه‌شان مجسمه حسرت بودند.

 گفتم تو با دستانت صحبت می‌کنی و تمام تن مرا به خط بریل حفظ هستی. انگشتان تو آنقدر مرا مرور کرده‌اند که حتی خراشی کوچک را زود پیدا می‌کنی و باید برایت توضیح دهم که کجا خراشیده شده، درحالی که شاید همسران آنها از عمیق‌ترین خراش‌ها در قلب مردشان بی‌خبرند.

اصلا عاشقی باید زبان بسته باشد و سرشار از نوازش. تو مرا مانند ساز می‌نوازی و با نخستین تلنگر می‌فهمی که کوک هستم یا ناکوک. عزیز دلم باور کن که می‌دانستم این روز می‌رسد…

منتشر شده در روزنامه صمت

نشانی جهان را غلط داده‌اند

چه فرقی می‌کند به کدام سو؟ مسافر، توشه لازم دارد. حالا هر کس به وسع سفرش. مقصد اگر مدرسه باشد، توشه می‌شود یک جیب پر از نخود و کشمش و یک کیف روی دوش و اگر وسعت سفر چند روز و ماه باشد، آنوقت شاید چند بقچه و چمدان هم کفایت نکند، به هرحال مسافر توشه دارد.

شاید عکس این قضیه هم صادق باشد، یعنی هر کس توشه دارد، مسافر است. به‌طور مثال در یک پایانه، فرق مسافر با کسانی که به بدرقه آمده‌اند در همین توشه است. هر کسی که باری با خود می‌کِشد یعنی عزم سفر دارد و اگر بپرسی عازم کجا هستی، نام شهر و دیاری را خواهد گفت. حالا در جمع مسافران، به آن طایفه‌ای که به یک مقصد می‌روند می‌گویند «همسفر».

همسفر بودن خیلی سخت نیست، فقط کافی است «چگونگی» سفر مشابه باشد. مثل همه کسانی که ساعت ۸ صبح فردا با اتوبوس فلان پایانه به مشهد می‌روند همسفر یکدیگرند. اما اگر کار برسد به «چرایی» سفر؛ آنوقت جدایی‌ها پیش خواهد آمد. یکی برای زیارت، یکی برای سیاحت، یکی برای تجارت، یکی برای درس خواندن، یکی برای دیدن خویشان و همین است که بعد از پیاده شدن، همه متفرق می‌شوند؛ چون نوبت به چرایی سفر رسیده!

حالا این همه مشغله و همهمه که نوشتیم برای چیست؟ برای مسافرانی که چیزی بیرون از خودشان را جست‌وجو می‌کنند. به طمع مال یا تفرج و خوشحالی، به ذوق دانش به سوی مکتب و دانشگاه یا از سردلتنگی برای رسیدن به کنج حرمی و خلاصه برای هر «چرایی»، باری بسته‌اند و راهی شده‌اند. اما هیچ از خودمان پرسیده‌ایم که راه و رسم مسافران ِدرون چگونه است؟ اصلا به این فکر کرده‌اید که شاید به ما نشانی جهان را غلط داده‌اند و چه بسا جهان، جایی بیرون از خودمان نباشد؟ در واقع آن چیزی که ما فکر می‌کنیم جهان است، تصویری است در آینه و حقیقت جهان را در خودمان باید پیدا کنیم؟

جهان، اسم مکان ِ «جهیدن» است و چه بسا برای رسیدن به آن باید مسافر درون خودمان باشیم. مسافرتی که مقصدش رسیدن به انسان ِبدون پیرایه و نقش است. انسان ِمنهای پدری، مادری، فرزندی، کارمندی، کارگری و تمام القاب و پسوندها و پیشوندها. به انسان ِمحض! به همان چیزی که من آن را «انسانک» صدا می‌کنم. انگار نام یک سرزمین ناشناخته را بردم؛ نه!؟ سفری عجیب با توشه‌ای غریب. سفری به مدت ابد!

منتشر شده در روزنامه صمت