واقعیت این است که در مورد یعقوب میرنهاد هیچ اطلاع موثقی ندارم. نه تا پیش از اعدامش، نامش را شنیده بودم و نه پس از اعدامش، توانستم اطلاعات دقیقی از اتفاقات دادگاه به دست بیاورم. از ماجرا آنگاه باخبر شدم که نوشتار رقت انگیز و عکس دختر خردسالش منتشر شد. بی تردید من هم از مرگ یک انسان خرسند نشدم.
اما در مورد جامعه روشنفکری ایران قضاوت دارم. کم کم دارم به این باور می رسم که ما برای ابراز روشنفکری هایمان، نیاز به یک نعش بر دار و یک جماعت در محبس داریم. اگر هم این نعش یافت نشود، برچسب روشنفکری و روزنامه نگاری و آزادی خواهی را بر پیشانی هرآنکس که به دستمان برسد خواهیم زد. چون روضه خوانان سنتی، این نعش ها و آن محبس ها، لازمه گرمی بزم مان شده است! اینگونه میشود که باطبی اگر در زندان باشد، بیشتر به کار روشنفکران ایرانی می آید، تا آنکه آزاد باشد.
میرنهاد هم اینگونه است که می شود همان نعش بر داری که نیازمندش بودیم. بعد هم نقد او میشود یک تابو! هر آنکس که به این قدیس بر دار رفته جسارتی کند، کوته فکر و قلم به مزد و مزدور می شود، هرآنکس که ادای احترام کند نیز می شود حر و آزاده.
موخره یادداشتم آنکه، من از ظالم بودن و یا مظلوم بودن میرنهاد بی خبرم – آنچنان که جماعتی از خوب گویان و بد گویان بی خبرند – و لذا قضاوتی ندارم اما از مظلومیت آن سربازان بی پناهی که به ترکه نظام به خدمت کشیده شده اند و حال یک به یک به مسلخ می روند، خوب باخبرم. قلم روشنفکران ایرانی باید از خجالت به خود بپیچد که یک دهم آنچه برای میرنهاد نالیده و چنگ به صورت زد و جیغ برافراشت، مرثیه ای برای قربانیان جندلله که مرزبانانشان را به جرم ِ هیچ سر میزند ننوشت!

رسته: 


یکی از سرگرمی های لذیذ هر وبلاگ نویسی، رجوع به ایام سپری شده و یادداشتهای گذشته است. من نیز معمولا این کار را بر حسب ماه انجام میدهم. مثلا مطالعه فروردین هشتاد و هشت، هشتاد و هفت، هشتاد و شش و…
این نعش ها و آن محبس ها، لازمه گرمی بزم مان شده است!
… نوشته هاتون حاکی از دردهای و اندیشه های اجتماعی تون …
Salam
be yaghin bedoonid ke be zolm ishan e’dAm shod.
inshallah roozi ro shAhed bashim ke in Zalem-ha edAm shavand.
سلام. با شما هم عقیده ام . اگر چه به اعدام شدن میرنهاد که نمیشناسمش نیز اصلا خرسند نیستم. برقرار باشید