«علوم انسانی بومی»، واژه ای است که اخیرا در مصاحبه ها و نوشته های مختلف موضوع بحث قرار میگیرد. ابهام زدایی از این عنوان، نخستین امری است که باید به آن پرداخت. دقت نظر در شیوه طرح مبحث «علوم انسانی بومی» آشکار می سازد که غرض از این عنوان «علوم انسانی اسلامی» بوده و عمر این دغدغه تحت عنوان اسلامی سازی دانشگاهها، اساتید، کتاب درسی، فضاهای آموزشی و… برابر با عمر انقلاب اسلامی است که در انقلاب فرهنگی و وقایع پس از آن به ظهور رسید. اما پیش از پرداختن به مبحث علوم انسانی، دو پرسش اساسی وجود دارد که باید در آن تدبر کرد:
تاکنون چه می کردیم؟
وجود دهها موسسه و انشارات اسلامی که یا مستقیماً با بودجه دولتی اداره می شوند و یا از مزایای دولتی نظیر کاغذ و خدمات نشر و غیر بهره مند هستند؛ وجود نهادهای متعدد حاکمیتی نظیر شورای عالی انقلاب فرهنگی، سازمان تبلیغات اسلامی، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و…؛ وجود دهها پژوهشکده نظیر پژوهشکده علوم انسانی و مطالعات فرهنگی و یا پژوهشکده امام خمینی تحت نظر آقای مصباح یزدی با بودجه های وسیع و نشر کتب متعدد در راستای تبیین نگاه ایشان…؛ وجود صدها حوزه علمیه با هدف توسعه و تدریس علوم دینی و اسلامی به انضمام حمایتهای تام دولتی و مراجع علوم دینی و بهره مندی از انواع معافیتهای تحصیلی و مزیتهای پژوهشی و…، پالایش آشکار اساتید دگراندیش و غیرهمسو و ارائه انواع بورس های تحصیلی به همسویان، ایجاد دهها دانشکده اسلامی نظیر مفید قم، رضوی مشهد، باقرالعلوم، امام صادق، دانشکده پژوهشی امام خمینی، علوم حدیث و…
حال پرسش اینجاست که برای بومی سازی علوم انسانی چه چیز لازم بوده است که انجام نشده است!؟ تا به امروز چه کردیم و یا به بیان دیگر، چه کار نکرده ای باقی است که حال باید متوقع تحقق آن باشیم!؟
از چه بیم داریم؟
پرسش دوم و مهمتر آن است که ما از چه چیز علوم انسانی بیم داریم؟ علوم انسانی در چه چیز تشکیک ایجاد می نماید؟ در وجود خدا؟ در لزوم عبودیت؟ در تقید به اخلاق؟ در شناخت به گذشته و پیشینه انسان؟ در دریافت تاریخ؟ یا بیم از آنجا آغاز می شود که علوم انسانی با مبانی سیاسی مسلط بر جامعه در تعارض قرار میگیرید!؟
شاخص شناسایی بیم از علوم انسانی آن است که بررسی کنیم، اگر در حوزه های علمیه و پژوهشکده های اسلامی، بر اساس متون دین و آراء اسلامی، نظریه ای مغایر با «نظریه حاکم» ظهور نمود، با چه رفتاری از جانب حاکمیت روبرو می شود!؟ آیا به صرف اسلامی بودن مورد حمایت قرار میگیرد؟ یا به سبب مغایرت با مبانی حاکمیت سرنوشت محتوم آن بایکوت است!؟ به عنوان مثال، آیا به همان میزان که در سالهای اخیر کتب و نشریاتی در دفاع از نظریه ولایت فقیه توسط عالمان دینی و محققین اسلامی منتشر شده است، آیا در نقد فقهی و درون دینی آن نیز کتب منتشر شده؟ آیا رساله های تصویب شده ای جهت تحقیق نقادانه دیده می شود!؟ آیا تحقیق در این باب به نقطه اشباع رسیده!؟ آیا هیچ محقق مسلمان ولی منتقدی وجود ندارد!؟ اگر وجود دارد، کتاب و نظریه و کرسی تدریس او کجاست!؟
از دیگر سو این جای تعمق دارد که چرا غرب از علوم انسانی و اسلامی بیم ندارد؟ روحانیون و مبلغین شیعه برای سخنرانی در دانشگاههای معتبر خارجی دعوت می شوند و شهر به شهر از باورهای شیعه می گویند و گاه حتی در کرسی های رسمی تدریس حاضر می شوند. این کدامین معیار است که ما را از علوم انسانی غرب بیم می دهد اما غرب را از علوم انسانی اسلامی بیم نمی دهد؟
پاسخ به پرسش اول ما را به «متدولوژی» و «روش شناسی» خواهد رساند و پاسخ به پرسش دوم «غایت شناسی» و «هدف نگاری» برای علوم انسانی بومی را واضح خواهد کرد و بدیهی است تا زمانی که پاسخ آشکاری برای این دو سوال وجود نداشته باشد، مباحث طرح شده، ره به جایی نخواهد برد.
Tags: اسلامی سازی, بومی سازی علم, علوم انسانی
مطالب مرتبط
no matches




مطلب شما در پارسینه منتشر شد
سلام، خیلی استفاده کردم، انشاالله ادامه داشته باشد