
امروز اول مهر است. نمی دانم چرا یکباره ذهنم میرود به آن روزی که اولین اول مهرم بود. چند سال گذشته است؟ دو دهه. نمیتوانم بگویم یادش بخیر. آن روزها مثل این روزها نبود. علف هرز شاید، اما شکوفه نبودیم. روز شکوفه ها هم نداشتیم.
برخلاف آنهایی که به شان مردانگی شان بر میخورد که بگویند روز اول مهر گریه کردند من همیشه گفته ام که بیشتر از یک ساعت هق هق زدم. هنوز هم چهره آقای زکریا، ناظم دبستان شهید مجید عباسی منطقه ۵ تهران که حتی روز اول هم با خط کش ایستاده بود سر صف کابوسی است که علاقه ای به تکرارش ندارم (مخصوصا نام میبرم که هرکس شناخت یا خبری از ایشان دارد به ایشان برساند.)
اولین روزی که سرکلاس نشسته ام انقدر نفسم سنگین بود که قمقمه بغل دستی را گرفتم و حسابی سرکلاس آب خوردم. بعد خانم آریا (معلم دوستداشتنی و فاضل کلاس اولم که نمیدانم کجاست) با یک چشم غره لطیف فهماند که سر کلاس آب نمیخورند!
هنوز به کتاب و درس و مدرسه اخت نشده بودیم که موشک باران شد. یکمرتبه آژیر می کشیدند و همه هجوم میبردیم به پناهگاه. پناهگاه آن روزها فرار از صدام نبود. فرار از درس بود. جنگ برای مایی که در جنگ متولد شده بودیم بخشی از زندگی بود. یادم هست چند نفری به منزل خانم آریا در بلوکهای شهرزیبا (منطقه ۵) میرفتیم و درس میخواندیم. ظهرها هم شبکه ۱ (آن روزها ۲شبکه بیشتر نبود) درس دبستان را پخش می کرد.
شبها هم که خشم شب بود این شبیخون های صدام. یکباره آژیر. بچه های آن روزها یادشان هست که همیشه کنار رختخواب باید یک رادیو روشن و یک چراغ قوه بود حتی اگر بالشی نبود! بعد هم اجماع کودکهای ساختمان در زیر راه پله و فرارهای گاه و بی گاه به کوچه برای دیدن رد گلوله های ضدهوایی.
آن روزها ما شکوفه نبودیم. کسی عقلش نمی رسید که برای آشنا کردن کودک به مدرسه راه کدام است. کسی فهمش نمی رسید که تراشیدن سر به زور برای ورود به دبستان نه تنها ضامن بهداشت جسمی نیست بلکه بهداشت روانی را هم برهم میزند. من همیشه میپرسیدم چرا کچلم می کنید، میگفتند ما هم مدرسه میرفتیم کچل میکردیم! و بعد آن روزها همه می گفتند در دوران جاهلیت پیامبر می گفت چرا بت می پرستید می گفتند چون پدرمان میپرستیدند و البته ما به جاهلیت صدر اسلام می خندیدیم و همچنان نیز می خندیم…
* از همه دعوت عام میکنم که از خاطره روز اول دبستانشان بنویسند. هرکس این دعوت را لبیک گفت، ممنون میشوم اگر خبرم کنند که نامشان را در ذیل این یادداشت درج کنم
مطالب مرتبط
- » با گوسفندها میرقصد
- » شمعی در بوران
- » کوری
- » فرايند تولید موج مرده
- » روایت شدن، غایت یک راوی است
- » فرزندان مکتوب خانواده تافلر
- » رسانه گریزی طراح جامعه باز
- » ابتذال حقوقی در سیما
- » سودای نیم میلیاردی کتاب
- » سربازان در مسلخ سکوت




حق با شماست، ماهیچ وقت شکوفه نبودیم!من گریه نکردم. آن روزها یک سرودی از تلویزیون پخش می شد”گریه نمیکنم من که شاد نشه دشمن”.گریه بد بود. بچه بودن(شکوفه بودن) بد بود.لباس های جینگول پوشیدن بد بود! توی راه مدرسه خندیدن و دویدن بد بود. جنگ بود و فقر بود و محرومیت…حسرت نمیخورم که چرا در این دوره نیستم منتهی مطمئن نیستم این زود بزرگ شدن به نفعمان بوده باشد. پاینده و پوینده باشید
سلام.من روز اول مدرسه را خوب به یاد می آورم.ترس داشتم ولی گریه نکردم.من رفتم مدرسه ولی مادرم همراه من نیامد.من تنها رفتم و بعد از من او آمد.یادم می آید یک همکلاسی داشتم که یک ریز گریه می کرد و مادرش مجبور بود تا یک هفته هر روز بیاید و سر کلاسمان بنشید.اسم معلممان هم خانم
تمرخانی بود.برایمان آب زمزم آورده بود.یادش بخیر…و این را هم یادم می آید که زنگ های تفریح همیشه با خواهرم زیر میله ی پرجم قرار می گذاشتیم.من هم شکوفه بودن را یادم نمی آید…
سلام. من روزهای قبل از مدرسه با دوچرخه حوالی مدرسه سرک می کشیدیم. روز اول مدرسه هم از مامانم خواستم که دنبالم نیاد. بعد با قلدری راه مدرسه را در پیش گرفتم. وقتی وارد مدرسه شدم دیدم مامانم هم پشتم وارد شد.نگواز پشت منو تعقیب می کرد. کلی شاکی شدم ولی اخرش رضایت دادم که باهام بمونه. وقتی کلاس بندی شدیم و سر کلاس نشسته بودیم بی توجه به معلم فقط هی جام رو عوض می کردم و صندلی ها را تست می کردم. اخرشض هم بالاخره صندلی کنار پنجره رو انتخاب کردم. خاطره بدی از نظام و معلم ها ندارم. اتفاقا خیلی هم مهربون بودند. منتها چون خیلی کوچولو بودم مجبور شدم تا کلاس ۵ صبر کنم تا نماینده توی حیاط و مدرسه بشم. از اونهایی که اول صبح می رفتن توی راهرو می ایستادن تا نظم مدرسه را برقرار کنند. ای کیف می داد. توی اون هوای سرد بچه ها را بیرون نگه می داشتند بعد ما نماینده های خودخواه توی راهرو می نشستیم. (امیدوارم از یک بچه ۱۱ ساله انتظار وجدان نداشته باشید:دی) هر چند اون روزها هم خیلی کوچولو بودم ولی فکر کنم پشتکارم و زبر و زرنگیم دل ناظمون رو برده بود که منو نماینده کرده بود. کلا من چون بچه محبوبی بین بچه ها و معلم ها بودم دوران فوق العاده ای رو گذروندم. دوران موشک باران هم از خوش ترین دوران زندگی کودکیم بود. چون ما حومه تهران بودیم و دایی ها همه خانه ما جمع بودند و با بچه های فامیل عشق و حال می کردیم.
من خوب به یاد دارم که فقط مات شده بودم! گریه امکان نداشت بکنم
ناظممان هم لااقل آن روز چوبی دستش نبود
صدای آژیرها هم چند سالی بود که تمام شده بود
کچل کردن این حرفها را نداره شلوغش کردی بهداشت روانی خیلیم خوب و لازمه
سلام! اگر این همون دبستانیه که غرب تهرانه( طرفای شهران) لطفا بهم خبر بده آی
دیمو برات میذارم.
من سال ۶۹ و ۷۰ اونجا درس میخوندم- سوم و چهارم- در نوع خودش دبستان وحشتناکی بود یکی از ناظمای اونجا مرد ترک زبان کچل دارای سبیل پرپشت و احمقی بود هنوز شلنگ ۱ متری که دستش میگرفت و باهاش بچه هارو میزد یادمه….حرف زیاد دارم- خبرم کن
…راستی اسمشم آقای بشیری بود