<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>Comments on: ما شکوفه نبودیم</title>
	<atom:link href="http://ipakchi.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=115" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://ipakchi.ir/blog/?p=115</link>
	<description>گاه نوشته هایی از فلسفه، اجتماع، روابط بین الملل و حقوق</description>
	<lastBuildDate>Tue, 13 Jul 2010 11:22:08 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.6</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>By: امین</title>
		<link>http://ipakchi.ir/blog/?p=115&#038;cpage=1#comment-411</link>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://ipakchi.ir/blog/?p=115#comment-411</guid>
		<description>...راستی اسمشم آقای بشیری بود</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>&#8230;راستی اسمشم آقای بشیری بود</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: امین</title>
		<link>http://ipakchi.ir/blog/?p=115&#038;cpage=1#comment-410</link>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://ipakchi.ir/blog/?p=115#comment-410</guid>
		<description>سلام!  اگر این همون دبستانیه که غرب تهرانه( طرفای شهران) لطفا بهم خبر بده  آی 
دیمو برات میذارم.

من سال 69 و 70 اونجا درس میخوندم- سوم و چهارم- در نوع خودش دبستان وحشتناکی بود یکی از ناظمای اونجا مرد ترک زبان کچل دارای سبیل پرپشت و احمقی بود هنوز شلنگ 1 متری که دستش میگرفت و  باهاش بچه هارو میزد یادمه....حرف زیاد دارم-  خبرم کن

:-)</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام!  اگر این همون دبستانیه که غرب تهرانه( طرفای شهران) لطفا بهم خبر بده  آی<br />
دیمو برات میذارم.</p>
<p>من سال ۶۹ و ۷۰ اونجا درس میخوندم- سوم و چهارم- در نوع خودش دبستان وحشتناکی بود یکی از ناظمای اونجا مرد ترک زبان کچل دارای سبیل پرپشت و احمقی بود هنوز شلنگ ۱ متری که دستش میگرفت و  باهاش بچه هارو میزد یادمه&#8230;.حرف زیاد دارم-  خبرم کن</p>
<p> <img src='http://ipakchi.ir/blog/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':-)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: مانی</title>
		<link>http://ipakchi.ir/blog/?p=115&#038;cpage=1#comment-135</link>
		<dc:creator>مانی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://ipakchi.ir/blog/?p=115#comment-135</guid>
		<description>کچل کردن این حرفها را نداره شلوغش کردی بهداشت روانی خیلیم خوب و لازمه</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کچل کردن این حرفها را نداره شلوغش کردی بهداشت روانی خیلیم خوب و لازمه</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: محمد حسن سلیمانی</title>
		<link>http://ipakchi.ir/blog/?p=115&#038;cpage=1#comment-58</link>
		<dc:creator>محمد حسن سلیمانی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://ipakchi.ir/blog/?p=115#comment-58</guid>
		<description>من خوب به یاد دارم که فقط مات شده بودم! گریه امکان نداشت بکنم
ناظممان هم لااقل آن روز چوبی دستش نبود
صدای آژیرها هم چند سالی بود که تمام شده بود</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من خوب به یاد دارم که فقط مات شده بودم! گریه امکان نداشت بکنم<br />
ناظممان هم لااقل آن روز چوبی دستش نبود<br />
صدای آژیرها هم چند سالی بود که تمام شده بود</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: azy</title>
		<link>http://ipakchi.ir/blog/?p=115&#038;cpage=1#comment-57</link>
		<dc:creator>azy</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://ipakchi.ir/blog/?p=115#comment-57</guid>
		<description>سلام. من روزهای قبل از مدرسه با دوچرخه حوالی مدرسه سرک می کشیدیم. روز اول مدرسه هم از مامانم خواستم که دنبالم نیاد. بعد با قلدری راه مدرسه را در پیش گرفتم.  وقتی وارد مدرسه شدم دیدم مامانم هم پشتم وارد شد.نگواز پشت منو تعقیب می کرد. کلی شاکی شدم ولی اخرش رضایت دادم که باهام بمونه. وقتی کلاس بندی شدیم و سر کلاس نشسته بودیم بی توجه به معلم فقط هی جام رو عوض می کردم و صندلی ها را تست می کردم. اخرشض هم بالاخره صندلی کنار پنجره رو انتخاب کردم. خاطره بدی از نظام و معلم ها ندارم. اتفاقا خیلی هم مهربون بودند. منتها چون خیلی کوچولو بودم مجبور شدم تا کلاس 5 صبر کنم تا نماینده توی حیاط و مدرسه بشم. از اونهایی که اول صبح می رفتن توی راهرو می ایستادن تا نظم مدرسه را برقرار کنند. ای کیف می داد. توی اون هوای سرد بچه ها را بیرون نگه می داشتند بعد ما نماینده های خودخواه توی راهرو می نشستیم. (امیدوارم از یک بچه 11 ساله انتظار وجدان نداشته باشید:دی) هر چند اون روزها هم خیلی کوچولو بودم ولی فکر کنم پشتکارم و زبر و زرنگیم دل ناظمون رو برده بود که منو نماینده کرده بود. کلا من چون بچه محبوبی بین بچه ها و معلم ها بودم دوران فوق العاده ای رو گذروندم. دوران موشک باران هم از خوش ترین دوران زندگی کودکیم بود. چون ما حومه تهران بودیم و دایی ها همه خانه ما جمع بودند و با بچه های فامیل عشق و حال می کردیم.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام. من روزهای قبل از مدرسه با دوچرخه حوالی مدرسه سرک می کشیدیم. روز اول مدرسه هم از مامانم خواستم که دنبالم نیاد. بعد با قلدری راه مدرسه را در پیش گرفتم.  وقتی وارد مدرسه شدم دیدم مامانم هم پشتم وارد شد.نگواز پشت منو تعقیب می کرد. کلی شاکی شدم ولی اخرش رضایت دادم که باهام بمونه. وقتی کلاس بندی شدیم و سر کلاس نشسته بودیم بی توجه به معلم فقط هی جام رو عوض می کردم و صندلی ها را تست می کردم. اخرشض هم بالاخره صندلی کنار پنجره رو انتخاب کردم. خاطره بدی از نظام و معلم ها ندارم. اتفاقا خیلی هم مهربون بودند. منتها چون خیلی کوچولو بودم مجبور شدم تا کلاس ۵ صبر کنم تا نماینده توی حیاط و مدرسه بشم. از اونهایی که اول صبح می رفتن توی راهرو می ایستادن تا نظم مدرسه را برقرار کنند. ای کیف می داد. توی اون هوای سرد بچه ها را بیرون نگه می داشتند بعد ما نماینده های خودخواه توی راهرو می نشستیم. (امیدوارم از یک بچه ۱۱ ساله انتظار وجدان نداشته باشید:دی) هر چند اون روزها هم خیلی کوچولو بودم ولی فکر کنم پشتکارم و زبر و زرنگیم دل ناظمون رو برده بود که منو نماینده کرده بود. کلا من چون بچه محبوبی بین بچه ها و معلم ها بودم دوران فوق العاده ای رو گذروندم. دوران موشک باران هم از خوش ترین دوران زندگی کودکیم بود. چون ما حومه تهران بودیم و دایی ها همه خانه ما جمع بودند و با بچه های فامیل عشق و حال می کردیم.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: ثمره</title>
		<link>http://ipakchi.ir/blog/?p=115&#038;cpage=1#comment-56</link>
		<dc:creator>ثمره</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://ipakchi.ir/blog/?p=115#comment-56</guid>
		<description>سلام.من روز اول مدرسه را خوب به یاد می آورم.ترس داشتم ولی گریه نکردم.من رفتم مدرسه ولی مادرم همراه من نیامد.من تنها رفتم و بعد از من او آمد.یادم می آید یک همکلاسی داشتم که یک ریز گریه می کرد و مادرش مجبور بود تا یک هفته هر روز بیاید و سر کلاسمان بنشید.اسم معلممان هم خانم 
تمرخانی بود.برایمان آب زمزم آورده بود.یادش بخیر...و این را هم یادم می آید که زنگ های تفریح همیشه با خواهرم زیر میله ی پرجم قرار می گذاشتیم.من هم شکوفه بودن را یادم نمی آید...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام.من روز اول مدرسه را خوب به یاد می آورم.ترس داشتم ولی گریه نکردم.من رفتم مدرسه ولی مادرم همراه من نیامد.من تنها رفتم و بعد از من او آمد.یادم می آید یک همکلاسی داشتم که یک ریز گریه می کرد و مادرش مجبور بود تا یک هفته هر روز بیاید و سر کلاسمان بنشید.اسم معلممان هم خانم<br />
تمرخانی بود.برایمان آب زمزم آورده بود.یادش بخیر&#8230;و این را هم یادم می آید که زنگ های تفریح همیشه با خواهرم زیر میله ی پرجم قرار می گذاشتیم.من هم شکوفه بودن را یادم نمی آید&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: مریم نصر</title>
		<link>http://ipakchi.ir/blog/?p=115&#038;cpage=1#comment-55</link>
		<dc:creator>مریم نصر</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://ipakchi.ir/blog/?p=115#comment-55</guid>
		<description>حق با شماست، ماهیچ وقت شکوفه نبودیم!من گریه نکردم. آن روزها یک سرودی از تلویزیون پخش می شد&quot;گریه نمیکنم من که شاد نشه دشمن&quot;.گریه بد بود. بچه بودن(شکوفه بودن) بد بود.لباس های جینگول پوشیدن بد بود! توی راه مدرسه خندیدن و دویدن بد بود. جنگ بود و فقر بود و محرومیت...حسرت نمیخورم که چرا در این دوره نیستم منتهی مطمئن نیستم این زود بزرگ شدن به نفعمان بوده باشد.  پاینده و پوینده باشید</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حق با شماست، ماهیچ وقت شکوفه نبودیم!من گریه نکردم. آن روزها یک سرودی از تلویزیون پخش می شد&#8221;گریه نمیکنم من که شاد نشه دشمن&#8221;.گریه بد بود. بچه بودن(شکوفه بودن) بد بود.لباس های جینگول پوشیدن بد بود! توی راه مدرسه خندیدن و دویدن بد بود. جنگ بود و فقر بود و محرومیت&#8230;حسرت نمیخورم که چرا در این دوره نیستم منتهی مطمئن نیستم این زود بزرگ شدن به نفعمان بوده باشد.  پاینده و پوینده باشید</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
